پری خانه

این روزا هرجا که بری با هر کسی که حرف بزنی هر جایی رو که نگاه کنی با این کلمه برخورد میکنی  ایران .

من مسلما تنها ادمی نیستم که وقتی به این کلمه برمیخوره دچار تناقض میشه . مخصوصا بین هم نسل های من .

ایران رو دوست دارم به هزار و یک دلیل خانواده ام دوستام جاهایی که ازش خاطره دارم کافه ویونا پارک جمشیدیه ادم هایی که همه کارشون برام اشنا است مثل اینکه سر چهارراه بهت راه نمیدن اما هزار بار بوق و چراق میزنن تا بهت بفهمونن در ماشین بازه . وقتی ایرانی هستی چیزای زیادی برای افتخار کردن داری تاریخت هوش و خلاقیتی که بهش شهره ای .

اما این یک روی سکه است روی دیگه ی این سکه همون چیزیه که باعث میشه یه روز به خودت بگی اگر من برم تو بری کی بمونه و اینجا رو درست کنه اما فرداش بگی به جهنم ادم خواب رو میشه بیدار کرد اما کسی که خودش رو به خواب زده نمیشه و بیخیال همه چیز بشی .

روی دیگه این سکه بی مسئولیتیه ادم های پشت میز نشینه که یادشون میره یه وقتی هم خودشون این وره میزن . بی رحمیه بالادستیاس که یادشون میره خودشون یه روزی زیر دست بودن و شاید دوباره فردا زیر دست بشن . حقارت برج نشیناس که یادشون میره اگر کارگری نباشه اون میتونه انقدر راحت لم بده و خورده فرمایش بده . روی دیگه ی این سکه فراموشیه . ریز و درشت همه بی اخلاق و بی مسئولیت و دروغ گو و از زیر کار در رو و منفعت طلب و ... شدیم چون تحت فشاریم و خسته ایم غافل از اینکه مشکل از خودمون شروع میشه . ادمی که خودشو به خواب زده نمیشه بیدار کرد .

اما شاید میشه . شاید اگر من و هم نسلام باشیم و درست زندگی کنیم بشه اما نه وقتی اجازه ی زندگی کردن نداری و به جای اینکه حواست به کارت باشه نگران گشت ارشاد و نون شبت باشی و حسرت یه تعطیلات واقعی رو بخوری نمیشه .

بعضی وقتا نمیتونم رایا رو درک کنم که از چی ناراحته و چرا انقدر بیتابه دلتنگی هست اما هیچکس چون دلش تنگه جایی که می تونه راحت زندگی کنه بدون فکر کردن به همه ی اینا رو بیخیال نمیشه و نمیچسبه به خاطره و ادم هایی که بالاخره میبینتشون و زندگی میکنه خوب زندگی میکنه اما بعد که بیشتر فکر میکنم میبینم به قول هما شاید به خاطر اینه که چیزایی که برا ما غیر قابل تحمله برا رایا نیست و برا اون بودن کنار خانوادش و دوستاش و زندگی کردن تو جایی که براش اشناس کافیه .زندگی با این فکر راحت تره .

تناقض این واقعا جان کلام این روزای منه . این روزایی که همه ی در و دیوار پر از شعار و دوز و کلکه تا جماعت رای بدن و افتخار افرین بشن . 

ایران ...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط شیرین لک نظرات ()

قاعدتا الان باید حالم خوب باشه یه هفته مسافرت بودم و حسابی خوش گذروندم اما نیست . حالم خیلی بده انقدر بد که تمام دندونام درد می کنه و از شدت فشار عصبی سرگیجه دارم . چشمام تار می بینه و شدیدا عصبی و بداخلاقم .

مسخره است اگر بگم نمی دونم چرا چون خوب می دونم چه مرگمه . تمام بیماری های روحی و روانیم دست به دست هم دادن و دارن از پا درم میارن .

دکتر سعی کرد که خیلی ملایم حالیم کنه که تقریبا دیوونه ام و احتمال خودکشیم زیاده . مسخره است کلی سنش بالاس اما مثل یه انترن باهام برخورد می کرد . دخترم خیلی جای نگرانی نیست اما به نطرم اگر چند جلسه ی دیگه با هم صحبت کنیم می تونم راه های بهتری رو بهت پیشنهاد کنم .

می شه بپرسم دقیقا در چه مورد ؟

ببین عزیزم با شرایط خانوادگی که برات پیش اومده و وابستگی شدیدی که به هم دارین افسردگی یه واکنش کاملا طبیعیه اما مشکل اینه که شما نمی خوای از دوره سوگواری بیای بیرون ...

احمق چه فکری با خودش می کنه چطور می تونم از دوره سوگواری بیام بیرون وقتی جای خالی ادم هایی که از دست دادم رو نمی تونم تحمل کنم وقتی گریه ها و پریدن رنگ گاه و بیگاهش که می دونم از یاد اوری خاطراتشه رو ببینم و از داخل داغون نشم

ببین عزیزم ( همیشه همینطوری شروع می کنه ) کمال گرایی می تونه خوب باشه این ویژگی کمکت کرده که مدیر خوبی باشه و کاری که بهت می دن رو به بهترین شکل انجام بدی اما خوب در مقابل وقتی از عهده کاری بر نمی آی فشار عصبی که بهت وارد می شه و اضطراب شدید مانع می شه که فعالیتت رو ادامه بدی بهترین راه حل اینه که ...

احمق چه فکری می کنه با خودش شرط می بندم مادر و پدرش نمی دونستن کلاس چندمه و هر کاری که خواسته کرده برعکس من که چاره ای جز کامل بودن ندارم وگرنه دیده نمی شم و باید کلی مقایسه شدن رو تحمل کنم

ببین عزیزم (واااااای ) این مشکلات تو هر رابطه و دوستی پیش میاد اینهمه اضطراب و ترس فقط ناشی  از ترس تو در در مورد از دادن ادم هاست فقط باید بری و خیلی راحت باهاش حرف بزنی و یا شاید فقط لازم باشه که بهش گوش کنی

احمق مطمئنم دوستی نداره که لپه تو دهنش خیس نمیشه و حتی درد و دلت رو هم ممکنه فردا از دهن طرف بشنوی چون سوتی داده و تازه یه هفته بعدش احساس کنه که تو رو در جریان بزاره  که همچین اتفاقی افتاده و تو هی خودتو بزاری جای اون یکی که حالا تو این مدت چه فکرایی با خودش کرده و چه چیزایی تو نقل قول کم و زیاد شده و تو چند باره و هزار باره تا مرز دیوونگی عصبی شی انقدر که نتونی ببینی و به در و دیوار بخوری و تصمیم بگیری که جز یه پیر احمق دهنتو برا هیچکس باز نکنی .

ببین عزیزم سعی کن یه مسافرت چند روزه بری و سعی کن که به ای مشکلاتی که با هم راجع بهش حرف زدیم فکر نکنی و به اعصابت استراحت بده اجازه بده بدنت یه فرصتی برای بهبود خودش پیدا کنه .

هر چند احمقه اما خوب پیشنهاد بدی نیست ...

حتما منتظره کلی خبرای خوب بشنوه و به خودش افتخار کنه که یه ادم مرده و به زندگی برگردونده اما احمق نمی دونه که یه ادم افسرده ی کمالگرا ی استرسی و بدشانس همیشه یه مشکل بزرگ براش پیش میاد که مسافرت هم زهر مارش بشه

ای بابااااااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٩ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط شیرین لک نظرات ()

این بار هم حق با تو بود ... این بار زود تصمیم نمی گیرم ... تو که تا اینجا اومدی قدم اخر هم با خودت من تسلیم شدم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط شیرین لک نظرات ()

هنوز هم دنیا داره ساز خودش رو میزنه و من کور و احمق و گیج خواب به سازش می رقصم هنوووووووووووووززززززز خنثی خنثی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط شیرین لک نظرات ()

بعضی وقتها یادمون می ره که انسانیم ما و تمام ادم های دور و برمون . هممون به یک اندازه میل به زندگی و ترس از مرگ داریم هممون به یک اندازه می خوایم بهترین ها رو در کنارمون داشته باشیم و بهترین باشیم هممون وقتی قرار تصمیمی بگریم یا می زاریمش به عهده ی کس دیگه یا انقدر به تاخیر میندازیم که دیگه نیازی به تصمیم ما نیست و هر چی قرار بوده اتفاق بیفته افتاده . هر جا که باشیم احساس محدودیت می کنیم به خاطر قوانینی که خودمون وضع کردیم از زیر کار در میریم در حالیکه انتخابش با خودمون بوده . به ندرت راضی میشیم لبخند می زنیم و واقعا شادی میکنیم . گدشته رو می پرستیم و حال رو فراموش کردیم و انقدر برای اینده نقشه می کشیم که میاد و می ره و باز میشه همون گذشته ی مقدس و پر از ای کاش .

اینا هیچ ربطی به چیزی که می خوام بگم نداره شاید هم داره !!! به هر حال خسته شدم از دست خودم از اینکه انقدر بی اراده ام که از انجام یه تصمیم کوچیک هم عاجزم . خسته شدم از بس نقشه کشیدم و نشد از بس گذشته رو مرور کردم و بد و بیراه گفتم به خودم و هیچ فقط همین . هر روز مثل دیروز دلخوش کردن به تصمیمی که روز اجرا کردنش هیچ وقت نمی رسه .

گفتم بهش که هدفم رو از دست دادم و نمی دونم که باید چیکار کنم اما دروغ گفتم فقط ترسیدم از دیدن خود واقعیم که چقدر بی عرضه و تنبل و غیر قابل اعتماده ترسیدم و جا خوردم که یعنی من اینطوریم ؟

گفت تو فکر می کنی طرف مقابلت ادم نیست و احساس نداره کسی تو کاری که به تو مربوطه پاشو چپ بزاره دنیا رو بهم میریزی اما اصلا حالیت نیست خودت داری پاتو کج می زاری درست جایی که نباید گفت از بالا بهم نگاه می کنی انقدر بالا که دیگه خودت رو نمی بینی که چقدر دوری از جایی که باید باشی یعنی من اینطوریم ؟

سوال سوالسوال

کی تموم  میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط شیرین لک نظرات ()

نمی دونم اخلاق خوبیه یا نه هنوز خلق و خوی زمینی ها تو این مورد دستم نیومده ، هیچوقت نتونستم از دست کسی واقعا ناراحت بشم همیشه تو اوج ناراحتی و دلخوری به خودم می خندم که خوب که چی حالا یه بار هم اینطوری شده آسمون که به زمین نیومده و بعد فراموش می کنم .حتی گاهی یادم می ره که چرا ناراحتم اما احساس ناراحتی هیچوقت دست از سرم بر نمی داره و همیشه این سوال تو ذهنم می مونه که چرا ؟ کجای کارم اشتباه بوده که به اینجا رسیده ؟ چی کار باید می کردم که نکردم ؟ همیشه به این فکر کردم که چرا طرف مقابلم این کار و کرده و سعی کردم درکش کنم اما هیچوقت نمی پرسم . به یه دلیل ساده از شنیدن جواب دروغ و فهمیدن اینکه دروغ شنیدم می ترسم . می ترسم که وقتی فهمیدم دروغ بوده ارزش آدم ها برام صفر بشه و اونوقته که باز تنها می مونم .

پشیمونم از حرف زدن و شنیدن چون حالا همون اتفاقی که ازش می ترسیدم سرم اومده . دروغ شنیدم و نمی دونم چرا .

من فضایی بیزارم از فکرایی که در موردم می کنن و حالم بد می شه وقتی می بینم هیچ کس خود واقعی من و نمی شناسه .

اگر غر غر می کنم برا این نیست که آدم ناراحتیم برا اینه که کمک می خوام که چطور یه راه برای بهتر شدن اوضاع پیدا کنم .

هیچوقت آدم عصبی و خشنی نبودم اما وقتی کسی در حقم کاری می کنه که انتظارشو ندارم فکر مینکم حقمه که اعتراض کنم اما انگار نیست .

هیچوقت دروغ نمی گم . حداقل در مورد مسایل مهم دروغ نمی گم نه به خاطر اینکه بلد نیستم بر عکس خیلی هم خوب بلدم . به خاطر اینه که این جور دروغ ها نکبت میاره و همه چیز رو بهم میریزه و یاد خودم میافتم که اگر من جای این آدم باشم و این دروغ رو بشنوم چه حالی می شم ، چقدر غصه می خورم و عصبانی و ناراحت میشم وقتی حقیقت ماجرا رو بفهمم .

اما انگار مهم نیست که من چطور آدمیم و چه فکری می کنم مهم نیست که من چقدر بیزار و ناراحت و غمگین میشم وقتی می فهمم کنار گذاشته شدم به دلیلی که نمی دونم . چقدر تنها می شم وقتی مجبورم آدم هایی رو که دوستشون دارم کنار بزارم چون منو نشناختن و من براشون یه غول بی شاخ و دم بد اخلاق و تند مزاجم .

زندگی کردن با زمینی ها سخته انقدر که گاهی می خوای نباشی که نشنوی و نفهمی انقدر که گاهی حالت از خودت بهم می خوره که چه غلطی می کنی بین این همه آدمی که نمی خوانت و چرا دل نمی کنی .

حالم از خودم بهم می خوره از خودم چون بقیه ازم می ترسن از خودم بدم میاد چون باعث شدم بقیه دروغ بگن از خودم متنفر می شم وقتی کسی رو دوست دارم و نمی تونم حالیش کنم .

می خوام برگردم اما نمی دونم چطوری .

خدایا هنوز منو میبینی ؟ هنوز اون بالایی ؟ می خوام گریه کنم برای من وقت داری ؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط شیرین لک نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۳ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط شیرین لک نظرات ()

خیلی وقته که می خوام در جواب پست قبلیم یه مطلب بزارم راجع به اینکه اشتباه کردم و زود قضاوت کردم و شاید تا حدی رفتارم درست نبود . می خواستم راجع به حرفایی که با رایا زدم بنویسم  منظورم این نیست که الان نمی خوام این کار رو بکنم چرا اما یه جور دیگه :

همیشه یه اتفاق عجیبی بین من و رایا میافته اینکه رایا خیلی راحت متوجه می شه که ته ذهن من چی می گذره یعنی دقیقا چیزی که هیچوقت به زبون نمیارم . این بار جریان سر صمیمیت من با بقیه و اونها با منه . من همیشه خودم رو حتی وقتی تو جمع دوستامم تنها میبینم . اینکه هیچ احساس و رابطه ی عمیقی بین ما نیست رو همیشه احساس می کنم . رایا اون روز سعی کرد به من بقبولونه که اینطور نیست و همونطور که اونها برای من عزیز و محترم هستن من هم برای اونها . اما خوب... نیست ...

این یه واقعیته که همه ازش خبر دارن و فقط سعی میکنن به روی من نیارن و تا اونجایی که می تونن دوستانه رفتار کنن نمی گم که نبوده چرا بوده اما فقط دوستانه .

رایا اصرار داشت که به من بگه صمیمیت از نظر آدمای مختلف فرق داره و هر کس به شیوه ی خودش صمیمیه . حرف درستیه و من سعی کردم با هرکس به شیوه ی خودش صمیمی باشم  اما انگار خیلی هم موفق نبودم چون هیچ تلاشی راجع به این موضوع از بقیه ندیدم یعنی راهمو اشتباه رفتم یا اینکه بقیه دلیلی نمی بینن برای این صمیمیت .

وقتی من هیچ جایی تو جمع های دوستانتون ندارم وقتی هیچ وقت مشکلاتتون رو با من در میون نمی ذارین مگر وقتی که کس دیگه ای برای حرف زدن نباشه وقتی با نبودنم فراموش می شم انگار که نبودم  و بودنم هیچ فرقی براتون نداره وقتی شادیاتون بدون منه یعنی ما به هم نیازی نداریم ... یعنی من به شما نیاز دارم و شما ندارین ...

بیشتر آدمای تو دانشکده رو میشناسم و تقریبا از هر اتفاقی تو دانشگاه می افته خبر دارم نه برای اینکه از فضولی خوشم میاد فقط برای اینه که همیشه دنبال یه دوست می گردم کسی که اون هم به من نیاز داشته باشه اگه همیشه می دونم چه اتفاقی داره می افته برای این نیست که سرم تو کار بقیس برای اینه که نمی خوام  هیچ وقت حرف نامربوطی راجع به دوستام بشنوم . اما احساس کردم که بالاخره دوستام و پیدا کردم برا همین به قول شما از ک.گ.ب. انصراف دارم اما یهو چی میشه می فهمم که کنار گذاشته شدم به خاطراینکه دوستایی که 4 سال با هم بودیم  از شوخی ها و کل کل های سیاوش ناراحت شدن .

 با حرفای اون روز رایا فهمیدم که به اونها ربطی نداشته و جریان مربوط به مهرداد و سپهر بوده و خوب چون هم من اونها رو تازه میشناسم هم سیاوش ناراحتیم تموم شد و سعی کردم سیاوش رو هم از ناراحتی در بیارم اما انگار تمومی نداره و درست وقتی بهترین اتفاق زندگیم افتاده که می خوام اونو با دوستام شریک شم میفهمم که این بار نه تنها کنار گذاشته شدم بلکه دروغ شنیدم اون هم انقدر بزرگ که له شدم . خیلی اتفاقی عکس های همون روز کذایی رو دیدم و خوب انگار درست همون اتفاقی افتاده که رایا از من می خواست انجامش بدم.

 رایا ازم خواست برای اینکه دوستیه !!!؟؟؟ بین اونها و سیاوش به هم نخوره اتفاق افتاده رو بندازم گردن یکی از دخترا و تموم و حالا می فهمم که خودش همین کار رو کرده همه چیز رو انداخته گردن سپهر و مهرداد و تمو م .

انقدر سرخورده و دلزده شدم که حال هیچ حرفی رو راجع به این موضوع ندارم می خوام فراموش کنم همه چی رو چون درسته که اونها نیازی به دوستیه من ندارن اما من دارم  همیشه دلم می خواسته دوستای صمیمیه زیادی داشته باشم اما خوب وقتی نمیشه نمیشه دیگه حالا فقط دوستیم ... همون چیزی که بوده و من باور نمی کردم ... حالا باورش کردم با همه ی وجوم .

جان کلام اینه که ... کاش زودتر می فهمیدم  دل شکسته

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط شیرین لک نظرات ()


Design By : Pichak