پری خانه
دیروز بعد از یک هفته از خونه رفتم بیرون به قصد جایی غیر از کتابخونه . این چند وقت روزمرگی رو به معنای واقعی دارم تجربه می کنم . در حدی که رفتن گاج برام حکم تفریح رو پیدا کرده . دیروز هم رفتم تفریح تا 7 کارم طول کشید تصمیم گرفتم برای تفریح بیشتر کمی از راه رو پیاده بیام و چند دقیقه ای تو پارک جلو کتابخونه بشینم . (چه تفریح متنوعی !!! ) هوا دیروز مثل خودم بود گیج . نه ابری نه صاف. نشستم یه جای تاریک رو نیمکت سرم رو تکیه دادم به صندلی و نیم ساعتی زل زدم به اسمون نیمه ابری که فقط 2 تا ستاره داشت . و الان که دارم فکر می کنم میبینم به هیچی فکر نمیکردم ،هیچی. صاف بود ذهنم دلم میخواست تا ته دنیا ادامه داشت دلم میخواست زمان تو همون لحظه وایمیستاد روزهای مزخرفی رو میگذرونم تمرکزم رو از دست دادم و بی برنامه و گیج شدم تا میخوام به یه برنامه ثابت برسم یه اتفاقی میوفته و ... نمیدونم فایده نوشتن و حرف زدن راجع بهش چیه تصمیم گرفتم با حسنا راجع به کنکور حرف نزنم چون اعصابم رو بهم میریزه و تا چند وقت درگیرم نه با حسنا نه با هیچکس دیگه کنکور خوان سوم زندگیه منه . من الان 2 هیچ به خودم باختم و تو این یکی هم موندم نه که همه چیز بد باشه نه . امروز کیان رو بعد از 2 سال دیدم هیچ فرقی نکرده قییافش و هنوز هم با دیدن توپ بسکتبال همه چیز یادش میره و فقط بازی میکنه .اولین باری که دیدمش یادم نمیره، رو به زمین بسکتبال نشسته بودم که بازیش توجه ام رو جلب کرد کیان تک بود و 3 تا پسر بچه دیگه مثل خودش زور میزدن که توپ رو از دستش دربیارن که خوب عمرا . بعد از اون هروقت حوصله اش رو داشتم می رفتم و بازیشو میدیدم . حالا باید پیش دانشگاهی باشه . صبح بعد از مدتها بالاخره با شراره رفتم بازارچه سنتی مانتو خریدم گل سینه یه چیز نوستالجیک و یه جفت گوشواره که شاید عکسشونو بزارم و یه پست جدا براش بنویسم با شادی صمیمی تر شدم در حدی که دیگه باهام تعارف نمیکنه و حرف میزنه حتی . . . . . اما من حالم خوب نیست یه حس بدی ته دلم نشسته که چراشو نمیدونم استانه تحملم به صفر رسیده در حدی که کوچکترین اتفاق مخالف میلم باعث میشه ادم مقابلم رو خط بزنم و دیگه نبینمش .مسخره اس اما با اینکه این چند وقت خیلی بد اخلاق شدم اما بچه ها بیشتر از قبل دورم جمع میشن صبح به صبح وقتی میان بغلم می کنن منو میبوسن دلشون برام تنگ میشه حتی مونا به حرفم گوش میکنه !!(شاید یه پست جدا بزارم و همشونو معرفی کنم ) نمیدونم چرا اما این احساس تلخ لعنتی دست از سرم برنمیداره و مسخره تر از همه اینا اینه که کوتاه نیومدم و هنوز دارم همه تلاشم رو می کنم . دنیا کارخودش رو می کنه و من فقط ... این روزا خیلی به تو فکر میکنم . خیلی زیاد . هر چیز کوچیکی باعث میشه تو و خاطراتمون رو مرور کنم . اشتباه از کی بود ؟؟ میشد که جور دیگه ای بشه ؟ ما فرصت اینکه همدیگرو بشناسیم نداشتیم . خوب که فکر میکنم میبینم میتونستیم دوستای خوبی برای هم باشیم . وجه مشترک زیاد داشتیم جاه طلب و اهل رقابت .وقتی به هم نزدیک میشدیم اتفاقات خوبی بینمون می افتاد اما همیشه یه چیزی بود که ما رو از جدا میکرد . احساس کوچیک بودن و کم بودن وقتی با هم بودیم . تو به یه دلیل و من به یه دلیل . غرور و ... نمیدونم .ادم های زیادی ما رو به هم ربط میدادن و شاید یکی از دلایل دور شدن ما از هم همین بود . این روزا زیاد بهت فکر میکنم چون هنوز دوستت دارم با همه ی اتفاقاتی که افتاد با اینکه اخلاقت افتضاح بود و خیلی از کارا و حرفات رو درک نمیکردم اما هنوز دوستت دارم هنوز تو درس خوندن و اعتماد به نفس برام الگویی هنوز یادداشتهایی رو که کنار جزوه هام و تو کتابام برام نوشتی رو نگه داشتم هنوز اون اردک رو دارم و هروقت جزوه ای دست خط تو باشه رو بگیرم دستم یادت می افتم و به خاطر یه چیزایی حسرت میخورم . چراشو نمیدونم و خوب برام مهم نبوده که بهش فکر کنم . این روزا زیاد بهت فکر میکنم و گاهی به خودم حق میدم که بدجنس باشم و دوستت نداشته باشم . هر چی که هست هرچی که بود این روزا خیلی بهت فکر میکنم خیلی زیاد . سرمای خشک هوا دیوونم میکنه سرم درد میکنه و به زمین و زمان لعنت میفرستم که چرا تو این هوا که سگ رو بزنی بیرون نمیاد اومدم بیرون . خیر سرم قرار بود این هفته رو استراحت کنم اما عین سگ از صبح دارم اینور اونور میرم دلم میخواد سقف اتاق قدرتی رو سرش خراب کنم که از صبح من رو معطل یه امضای مسخره کرده حیف که کارم گیرشه وگرنه کاری می کردم که بفهمه موقع ساعت اداری باید تو اتاقش باشه نه ... از دست سیاوش انقدر ناراحتم که واقعا که حد و اندازه نداره اما بدبختی انقدر دلم براش تنگ شده که سر نیم ساعت همه چیز از یاد جفتمون میره و باز من حرف اصلیمو نزدم سرمای هوا رو اعصابمه دلم یه جای گرم و ساکت میخواد کاش هوا خوب بود اگر هوا کمی بهتر بود فقط یه کم شاید تحمل همه اینا برام راحت تر بود و شاید اگر فکر ازار دهنده ی کنکور نبود دیگه هیچ کدوم از اینا مهم نبود حتی این مرتیکه ی ابلهی که عین دختر ندیده ها زل زده بهم . بهتره بگم بهانه . داشتم با ثنا حرف میزدم جفتمون کلی استرس داشتیم اما جالب قضیه این بود که استرس هیچ کدوممون از قبول نشدن نبود . هر دو از تکرار و برگشتن به عقب می ترسیم . ثنا می گفت از دوستا و ادمای دور و برم خسته شده بودم و کنکور و درس خوندن یه بهانه بود برای جدا شدن و دل کندن . حالا فکر اینکه قبول نشم و مجبور باشم دوباره با همون ادم ها سر و کله بزنم دیوونم می کنه . نمی خوام بگم برای من دقیقا همینطور بوده اما خوب بی شباهت نیست . سال سختی بود برای من تغییر کردن همه ی باورهایی که داشتم و تغییر دادن خودم و پذیرفتن شرایط و تصمیم گرفتن همه ی اینها خستم کرد نیاز به یه دنیای جدید داشتم که خودمو توش پیدا کنم و اونی باشم که هستم و دوست دارم باشم . برا همین باید دور میشدیم از هم تا اگر بین ما واقعا چیزی بود دوباره به هم نزدیک می شدیم خوب در مورد بعضی ها اینطوری شد و نزدیک شدیم و در مورد بعضی ها نشد ادم ها رو بهتر شناختم و چیزهایی رو فهمیدم که وقتی خیلی به هم نزدیکیم نمی فهمیم. یاد گرفتم که من برای بعضی ادم ها از دل برود هر انکه از دیده برفتم و بعضی ها برای من اینطورین چون هر چیزی که بینمون بوده تظاهر و اجبار بوده گاهی و گاهی مصلحت و فهمیدم که ندیدن و نبودن هرگز بهانه از یاد بردن برای دوستی هایی که عمیق اند نیست و من برای بعضی ها و همه برای من اینطورین . من هرسال تاریخ تولد ها و شماره ها و روز هایی که به ادم های زندگیم مربوط میشن رو به تقویم جدید منتقل می کنم حتی اگر قهر باشیم دشمن باشیم و یا از یادشون رفته باشم یاد گرفتم که نباید توقع همچین برخوردی رو از همه داشته باشم بعضی ها براشون هر روز ادم های جدیدی میاره و برای بعضی ها ی دیگه ادم های قدیمی عزیزتر میشن . همیشه یه بهانه هست رفتم تو و نشستم . مثل همیشه از بالای عینک نگاهم کرد و پرسید : چه خبر دختر جان ؟ ... و من فقط گریه کردم . تمام ترس و اضطراب این یک هفته رو تمام تنهاییمو گریه کردم . خوب چه خبر ؟ برعکس بقیه ادم ها که با یه سلامتی راضی میشن تا ریز و درشتت رو ندونه بیخیال نمیشه من اینو میدونم اما همیشه می گم سلامتی شما چه خبر ؟ از بالای عینک نگام کرد و گفت مسافرت چطور بود ؟ از قیافت که معلومه فایده نداشته حال و حوصله سوال و جوابشو نداشتم (هیچوقت ندارم خوب میدونه برا همین وقتی حرف نمی زنم یکریز سوال می پرسه تا عاصیم کنه ) همه رو تعریف کردم مسافرت و لج بازی سیاوش و گاج و دانشگاه و کنکور و ... . خندید . احمق نمی دونم کجای حرفام خنده دار بود اما نه حتما از اینکه می دونه چیکار کنه که به حرف بیام ذوق کرده صبر کن دفعه ی بعد حالتو می گیرم . خوب می خوای با سیاوش چیکار کنی ؟ بخشیدمش . دیروز با هم سینما هم رفتیم یه حبه قند حتما ببینید قشنگ بود . با تعجب نگام کرد چی شده دکتر جن دیدین ؟ چرا بخشیدیش ؟ خوب معذرت خواهی کرد اما تا به حال یادم نمیاد گفته باشی کسی رو بخشیدی یعنی انقدر دوستش داری ؟ دوستش که دارم اما ربطی به این نداره خوب وقتی کسی عذر خواهی می کنه و تو میبینی که واقعا متاسفه و خودش هم فهمیده که چقدر ناراحتت کرده چرا نباید ببخشمش . خواست حرفی بزنه که پریدم تو حرفش و گفتم راستی دکتر یه اتفاق جالب افتاد دیروز که رفتم دانشگاه فهمیدم که دیگه دوست ندارم برم اونجا و فکر نکنم تا مجبور نشدم دیگه هم ببرم یه چیز جالب دیگه هم بود وقتی گفتم بهش که می تونستی ملاحظه کنی و هر حرفی رو نزنی بهم پوزخند زد و گفت چرا که نه همه باید بدونن جالبه نه ؟راستی بعد از اونهمه تاکید و اینکه حتما باید حضوری باهاش حرف بزنم گفت الان فرصت نیست باشه سر فرصت !!! باورت می شه ؟ دکتر چرا وقتی از چیزی یا کسی ناراحتم نادیده می گیرمش ؟ اما این کار حالمو بهتر نمی کنه پس چرا همیشه انجامش می دم ؟ یه چیز دیگه هم فهمیدم اینکه کارکردن تو گاج رو دوست دارم به خاطر بچه ها حرف زدن با اونها احساس خوبی بهم می ده . گوشی رو برداشت و گفت خانم عبدی یه وقت دیگه برای خانم لک تو هفته ی بعد بزارین تو کاغذی که یادداشت هاش رو می نویسه و خلاف عادت و برعکس همه مریض هاش یه نسخه از اون رو به خودم میده نوشته بود نیاز دارد که احساس کنه مفیده و تعطیلات تاثیر منفی دارد باید سر گرم باشه و همیشه هدفی برای رسیدن نه دنبال کردن . منطقی اما منطق صفر و یک . شدیدا تحت تاثیر احساسات احمق شق القمر کردی اینا رو که خودم میدونم . تنها فایده ات اینه که خوب گوش میکنی بعضی از حرفا تلخن ... انقدر که بعد از به زبون اوردنشون تا مدت ها کامت تلخ می شه ولی همین تلخی مانع از نگفتنشون می شه چون اگر هیچ حرفی نزنی اگر این سم رو بیرون نریزی کلمه به کلمه به تک تک سلول های مغزت نفوذ می کنه و اونوقته که همه چیز تو کلت مسموم و تلخ می شه همه ی خاطراتت تک تک لحظه های خوب و شیرینت تار و بعد ناپدید می شن و همه ی ادم های خوب ذهنت یکی یکی چهره عوض می کنن و همه ی لبخندها به نیشخند و همه ی محبت ها به تمسخر و همه ی دلسوزی ها و همراهی ها به دروغ تبدیل می شن . روزها و ساعت ها به این حرفا فکر می کنی و اینکه باید بگی باید به کسی بگی تا راحت شی تا هرچند برای نجات دادن خاطره ها و ادم ها دیر شده خودتو نجات بدی تا بتونی لبخند بزنی و دوباره شروع کنی . تصمیم که گرفتی ادمش پیدا و همینطور موقعیتش و تو شروع می کنی به حرف زدن کامت تلخ تر و تلخ تر می شه و میبینی که این تلخی داره تو گوشهاش رسوب می کنه و تو خالی می شی . با هر کلمه انگار سم داره بیرون میریزه و تو می تونی نفس بکشی هرچند خالی می شی از هرچی خاطره و لذته اما می گی ادامه می دی حتی ورود یه ادم دیگه به جمعتون رو نادیده می گیری چون می خوای تمومش کنی تو به اندازه کافی تحمل کردی حالا اونه که باید فکر کنه اونه که باید بفهمه که واقعا کیه و چی کار کرده . وقتی بلند شدم که برم دیگه ادم قبلی نبودم تصمیمم رو گرفتمه بودم . من دیگه به این دنیا تعلق ندارم . من از جهانی دگرم شماره رو خوندم و قطع کردم و بعد با صدای بلند زدم زیر گریه ... چقدر این صدا برام غریبه شده ... چند وقته که بی صدا گریه می کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوباره این احساس سمج و میل تمام نشدنی به تنهایی برگشته . چرا از من توقع داری که این کار رو بکنم ؟ من و تو مثل همیم چرا من باید کاری رو انجام بدم اما برای تو بایدی نیست ؟ من برای زندگیم برنامه دارم نمی تونم هر روز و هر لحظه به ساز تو برقصم شرح وظایف من معلومه و نمی تونم و نمی خوام بیشتر از اون کاری انجام بدم من تو رو دوست ندارم تو در حد دوستی با من نیستی اگر الان کنار تو موندم و دارم باهات حرف می زنم فقط به خاطر اینه که نمی خوام دلت رو بشکنم . من هم مثل تو نیاز دارم که گاهی تنها باشم و همه ی ادم ها رو فراموش کنم و فقط به خودم فکر کنم اما تو این اجازه رو به من نمی دی در حالیکه از من می خوای تو رو درک کنم و اجازه بدم که به کارت برسی دوستت دارم بیشتر از تمام دنیا و هیچ چیزی برای من با ارزش تر از خوشحالی و اسودگی خیال تو نیست خواهش می کنم از من به دل نگیر اگر گاهی گستاخ و بی منطق می شم همیشه حتی وقتی باهام دعوام می کنی به حد پرستش دوستت دارم کارا و حرفات عصبیم می کنه این به خاط این نیست که دوست ندارم برعکس هیچ تکیه گاهی محکم تر از تو برای من نیست عصبی می شم چون تحملت خارج از درک منه و عصبی می شم چون بیشتر از تو دیدم و می دونم و این دیوونم می کنه که تو حاضر نیستی ببینی نبودن هیچ کدومتون برام مهم نیست یعنی گاهی ترجیح میدم که فراموشتون کنم و به کارایی که دوست دارم برسم این به خاطر این نیست که من ادم بدی هستم به خاطر اینه که من ادمم و شما این و فراموش کردین شاید یه روزی این حرفا رو به زبون اوردم ... شاید ... اما حالا می خوام تنها باشم و کارهایی رو بکنم که دوست دارم . دارم زندگی مال منه خرج کارا و کسایی می کنم که گاهی ارزشش رو دارن و بیشتر اوقات ندارن . دلم می خواد تغییر کنم جوری که از دیدن خودم لذت ببرم اما حالا اسیر خودم شدم اسیر اینی که هستم و فکرا و حرفایی که نمیتونم بگم . وقتی تصمیم میگیری که بالاخره عاقل باشی و به زندگی که گذروندی و پیش رو داری درست نگاه می کنی میبینی بودن وقتایی که همه چیز بد بوده غیر قابل تحمل بوده انقدر که از دلت خواسته همون لحظه دنیا رو بزاری و بری جایی که مجبور نباشی چیزی رو تحمل کنی انقدر بد بوده و تو انقدر بی تقصیر و بی گناه بودی که باورت نمی شده که همچین اتفاقاتی دارن برای تو می افتن تویی که به معنای واقعی خواستی خوب باشی . حتی گاهی بدتر از همه ی اینا قدرت تحمل هم از تو گرفته شده و تو تا مدت ها فقط بودی فقط نفس می کشیدی تا دوباره به تو فرصت زندگی داده بشه ... اما همیشه روزهایی هم بودن که تو با تمام وجود خوشحال بودی و خندیدی از اینکه دوستت دارن و کسی هست که تو دوستش داشته باشی خوشحال بودی ار اینکه چیزی رو بدست اوردی که انتطارشو نداشتی یا خودتو لایقش نمی دونستی . مست شدی از تک تک ثانیه های شنیدن یک خبر خوب یا تا مدتها تو اسمون پرواز کردی از اینکه تونستی کاری رو بکنی یا چیزی رو ثابت کنی . شاید تو هم مثل من لحظه های خوب زندگیت به نظرت انقدر کم هستن که باعث می شه از فکر تنها بودن و نداشتن چیزهایی که برای تو ارزوی شده و برای بقیه یه سرگمی اوقاتت تلخ باشه و خلقت تنگ . نمی خوام نصیحت کنم یا حرفای قشنگ برنم چون درسته امروز جزو روزهای خوب و شادم بوده اما نه اونقدرها . می خوام بگم که خوبه وقتای ناراحتی یادم باشه که روزهای بد تموم می شن همونطور که روزهای خوب نم.ندن وتموم شدن . به افتخار زندگی که هیچوقت تکراری نمیشه اگر فقط کمی بیشتر... اگر فقط کمی زودتر ... اگر فقط کمی دیرتر ... همه ی این چند سال می تونست جور بهتری باشه و تو می تونستی ادم بهتری باشی شاد ... راضی ... بین مرده ها و زنده ها در رفت و امدم . وقتی می خندم اشک از چشمام میاد و وقتی گریه می کنم روح از بدنم جدا میشه . از دیدن اخرین ژستت جلوی عکاس عمیقا احساس آرامش می کنم در حالیکه وحشت رو تو چشمای بقیه میبینم و از اومدن سر قبرت سردرد می گیرم طوری که احساس کوری می کنم . دلتنگتم انقدر که هر کاری می کنم تا به خوابم بیای و فراموشت می کنم طوری که با دیدن عکست روی دیوار با یک روبان مشکی جا می خورم . فکر می کنم که چه خوب شد که رفتی و نموندی تا عذاب بکشی و با گریه فریاد می زنم که یه احمقی که به خودت اجازه دادی بمیری . تو با چشمای بسته و موهایی که قشنگ شده بودن روی سنگ سرد . دستایی که مثل همیشه که می خوابی مشت کردی . کبودی کوچیک گوشه ی چشمت و صورتی که از سرما یخ زده ... منی که خیره نگاه می کنم بی صدا اشک می ریزم و فکر می کنم حتما اب خیلی سرده که خودتو جمع کردی اما بعد یادم میاد که ... انگار خواب باشی و بیدارشی ببینی که اوووووووووووه ه ه ه ه چقدر فاصله داری با جایی که باید باشی و چقدر عقب افتادی . دیر می رسی وقتی می رسی که همه چیز از دست رفته و به جایی می رسی که نباید . این جور وقتا خودتو قایم می کنی می خوای نشنوی هیچی چون می دونی چی قراره بشنوی سرزنش اعتراض یاداوری هر چیزی که نمی خوای . حالت بد می شه و سردر گم می شی چون فرار کردی... بعد یهو جایی که انتظارشو نداری یقتو می گیره و همه چیزو به روت می اره و تو انگار ازاد می شی انگار همینو می خواستی انگار منتطر شنیدن بودی و نمی دونستی . فرار بدترین راهه . بشین استراحت کن اما بعد پاشو وایسا اما سرجات وایسا و سرجات بمون . انتظارشو داشتم اما نمی دونم چرا جا خوردم کنترلمو از دست دادم و کاری که نمی خواستم بشه شد . این روزا تند و عصبی شدم حتی حوصله خودمو ندارم خسته ام عمیقا احساس ناراحتی و درد می کنم اما نمی فهمم چرا . از وایسادن خسته شدم از اینکه محکم باشم و صبور خسته شدم از اینکه وقتایی که دلم می خواد داد بزنم و اعتراض کنم ساکت باشم خسته ام . از اینکه الکی بخندم خسته ام . من طلبکارم از دنیا و از همه ادما و از خودم طلبکارم همه ی ارزوهامو و شادی هامو طلبکارم . می خوام گریه کنم زیاد و طولانی اما نمی دونم چرا . یه احساس وحشتناک که می دونم و نمی دونم از کجا اومده همه ی وجودمو گرفتم . می خوام بشینم . بشینم طوری که دیده نشم طوری که شنیده نشم . می دونم که با نبودم چیزی از این دنیای شلوغ کم نمیشه فقط می خوام بشینم .می خوام بشینم نمیشه تموم نمیشه هیچوقت این احساس ابلهانه تموم نمیشه شاید بهتر بود از همون اول کوتاه نمی اومدم شاید که نه حالا تقریبا مطمئنم اگر درست فکر می کردم و درست رفتار می کردم الان اتفاقات بهتری افتاده بود من اینجا چی کار می کنم ؟ این چه وضعیه ؟ اصلا این منم ؟ باورم نمیشه ... چرا نمیتونم درستش کنم ؟ چرا همه چیز دورم کرده و می خواد خفم کنه ؟ من واقعا یه احمقم یه احمق که گاهی خوش شانس بوده همین رقت انگیزه اینکه رسیدم به اینجا که دارم برا خودم دل می سوزونم دیوونم میکنه من اینجوری نیستم یعنی اون کسی من باید باشم تقصیر کی بود واقعا ؟ خودم مثل همیشه این که صبر ندارم باعث شد به اینجا برسم جای اینکه فکر کنم ضربان قلبم بالا می ره و اشکام سرازیر می شه اگر درست فکر می کردم اگر به وقتش حرف می زدم و به موقع ساکت می موندم من یه احمقم واقعا یه احمقم
ادامه مطلب


ادامه مطلب
ادامه مطلب
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ادامه مطلب

| Design By : Pichak |

