پری خانه
امشب از اون شبای ایده ال و مورد علاقه ی من بود . دقیق تر که بخوام بگم میشه جمعه 7 بهمن ساعت 9 شب که داشتم از کتابخونه بر میگشتم یکی از معدود شبهایی بود که واقعا حال خوشی داشتم . دو تا کوچه باید پیاده برم تا خونه که خوب دو طرف خونه است و البته پر درخت طوریکه معمولا نور چراغا به زمین نمیرسه و تاریکه . به این وضعیت اضافه کنید رفت و امد ماشین و کلی ادم که دارن برمیگردن خونه و این موقع سال برف اب شده که حالا گل و شله و همه جا رو به گند کشیده . اما این شبی که دارم راجع بهش حرف میزنم هیچ خبری از هیچ کدوم از اینا نبود . با اینکه چند روز برف اومده اما همه ی کوچه ها تمیزن انقدر تمیز که نور چراغا رو منعکس می کنن و انگار که اب پاشیش کرده باشن یه نم باحالی داااااااااااشت . نور چراغا ؟؟ حتی درختا کنار کشیدن تا نور به زمین برسه کوچه روشنه !!! پرنده پر نمیزد هیچ خبری از ادم ها و ماشین های پر سر و صدا نیست تنها صدایی که میاد صدای راه رفتن خوش خوشان خودم بود که دلم می خواست تا ابد همینطور باشه وسط کوچه اول زمزمه یه اهنگ فولک ملایم که از یکی از پنجره ها شنیده می شد . و بعد دوباره سکوت . ته کوچه اول بوی غذای مورد علاقم از یکی از خونه ها می اومد نمی دونم برا تو چطوریه اما برا من بود گرم غذا تو هوای یخ کرده احساس خوشایندیه . عالی بود به عمرم انقدر احساس خوب رو یه جا تجربه نکرده بودم . shadidan khaste o delzade shodam hasasiatam be hade marg bala rafte o tahamole har barkhorD baram qeire momken shode fekr mikardam gozare zaman hame chiz ro dorost mikone ama engar badtar shode saye khodamo kardam ama nakhasT o hala in manam ke shayad nemikham این احساس مال یکی دو هفته ی پیشه اما هنوز ادامه داره برا همین اینجا نوشتم ××××××××××××××××××××××××××× خیلی خیلی زیاد دلم برای تابستون دوره ی بچهگیم تنگ شده . اون وقتا که به خاطر نبودن بابام تمام تابستون رو می رفتیم شهرستان و خونه ی خالم یا مادر بزرگم می موندیم . از صبح که از خواب بیدار می شدیم تا هروقت که خسته می شدیم تو حیاط با جوجه هایی که افشین برا جایزه ی امتحاناتش می خرید بازی می کردیم گاهی انقدر جوجه های بی نوا رو اذیت می کردیم که از دستمون در می رفت و می رفت تو خونه و اونوقت بود که داد و بیداد خالم بلند می شد . یادش به خیر حالا دیگه نه افشینی هست و نه شور و حالی برای بازی . اون سالها انقدر سرم شلوغ نبود و تا دلم می خواست وقت ازاد برای کتاب خوندن داشتم بیشتر کتاب هایی که خوندم و اطلاعات الانم مال همون وقتاس . دلتنگ مادربزرگم شدم که تا اول تیر میشد تلفن پشت تلفن که تو این گرما چرا موندین تهران و پاشین بیاین و وقتی بالاخره ما رو تو درگاه خونه میدید گل از گلش می شکفت . هرشب به خاطر ما اپارتمان نشین های حیاط ندیده پشه بند میبست و ما تاصبح تو حیاط ستاره می شمردیم و ارزوهامون رو برا هم می گفتیم . بساط عصرونه تو جمع فامیل و بوی حلوای پنجشنبه شبها . تا وقتی بچه بودم حسرت دخترای بزرگتر از خودم رو میخوردم و حالا آرزوی یه خاله بازی و خیاطی با بچه های کوچه رو دارم . جدی که راست گفتن مرغ همسایه غازه . اخر هر هفته یه باغ تو اطراف شهر می رفتیم و انقدر ادای ماجرا جوهایی رو که تو مستند های تلویزیون دیده بودیم رو در می آوریم که اشی رو که همونجا رو اتیش چخته بودن رو در عرض یک لحظه می خوردم و بعد هم شب از خستگی تو راه برگشت خوابمون می برد . ما بچه تهرونی بودیم و برای بچه های همسایه انقدر جذابیت داشتیم که هیچ وقت بی همبازی نمیموندیم حتی وقتی همش تو لی لی بازی می بردیم . یادش بخیر روزهای خیلی خوبی بود. این یادداشت رو باید زودتر میزاشتم اما مهم نیست اردیبهشت دیگه ❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊❊ من عاشق اردیبهشتم واضح تر بگم این ماه رو می پرستم . فوق العاده است انگار همه دنیا دیوونه شدن . همه چیز قاطی و در همه . اردیبهشت امسال که دیگه فوق العاده بود بهترین روزش اون روزی بود که هوا تا ظهر آفتابی بود و من کفش رو باز پوشیدم و خوب حدس بزن چی شد ... چنان بارونی بارید که حرکت آب رو تو کفشم احساس می کردم خیس خالی شدم عین یک موش و حتی این بار برعکس دفعات قبل که زود بند می اومد چند ساعتی بارید اما خیلی خوب بود روحم تازه شد قشنگ . مدتها بود که همچین بارونی ندیده بودم . حال خودمم حتی تحت تاثیر روح سرکش اردیبهشت قرار گرفت و تعادل روانیم رو از دست دادم . تو اردیبهشت احساس می کنم که دارم با ضمیر ناخودآگاهم زندگی می کنم . از چیزی خجالت نمی کشم داد میزنم مثل دیوونه ها رفتار می کنم و وقت وبی وقت می زنم زیر گریه از ته دل درست مثل آسمون . اردیبهشت تنها ماهی که من غر نمی زنم چون چیزی برای اعتراض وجود نداره وقتی همه چیز در هم و آشفته است نمیشه انتظاری از دنیا داشت . گاهی دلم می خواد همهی سال همینطوری باشه اما وقتی خوب فکر می کنی میبینی بعد از این همه دیوونه بازی جا داره که تو هوای دم کرده ی خرداد زیر باد کولر لم بدی و خاطرات تلخ و شیرین اردیبهشتی رو که گذشت دوره کنی جان کلام این که دلم برات تنگ می شه اردیبهشت عزیز نه چون اهل خطا بودیم رسوا ساختی ما را که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را ملائک با نگاه یاس بر ما سجده می کردند ملائک راست می گفتند اما ساختی ما را که باور می کند با اینکه از آغاز می دیدی که منکر می شویم آخر خودت را ، ساختی ما را به ظاهر ماهیانی ناگزیر از تنگ تقدیریم تو خود بازیچه ی "اهل تماشا " ساختی ما را ! به جای شکر ، گاهی صخره ها در گریه می گویند چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را ! دل آزردگانت را به دام آتش افکندی به خاکستر نشاندی ، سوختی تا ساختی ما را ! فاضل نظری وقتی تو هنوز به من امیدواری ...

هوا یه دقیقه آفتابیه بعد یهو طوفان میشه . همه چیز به هم ریخته است .
همه چیز سبزه آنقدر سبز که دلت برای زردی برگ های پاییز می سوزه .
| Design By : Pichak |

