پری خانه
یکی دیگه از کارای مورد علاقه ی من که منجر به فراموشی میشه آشپزیه . مامان نازنینه بنده تبریزی هستن در نتیجه وعده های غذایی تو خونه ما مثل ضیافت و این برنامه هاس و برعکس خیلی از زنای شاغل که حال آشپزی ندارن خیلی با علاقه این کار رو می کنه در نتیجه جزو تفریحات مورد علاقه ی من شکمو شده . حالا این همه صغرا کبرا برا چی بود ؟ برا این بود که بگم من امروز شیرینی پنجره ای درست کردم همیشه موقع عید که می رفتیم خونه خالم با مامانم مینشستن سر یه پیک نیک تو اشپزخونه و 300 400 تا شیرینی پنجره ای برا عید درست می کردن . امسال که تهرانیم بدجور هوس کرده بودم اما خوب مامی نمی تونست درست کنه برا همین من و رزا (منظورم همون کتاب رزا منتظمیه ) دو تایی یه سینی گنده پر شیرینی درست کردیم . جاتون خالی انقدر خوشمزه شده که خودم باورم نمیشه کار منه البته فکر کنم بخت تازه کارا یارم بود چون همچین کم هم خراب کاری نکردم . 4 5 تاشو خراب کردم یه چند تاییش سوخته چند تاشون هم کج و کوله شدن مامی هم گفت که ظرفش کوچیک شده و یه کم کلفت شده اما خوب با همه اینا هرکدوم چند تایی خوردیم و واقعا مزه داد دمم گرم اینم شیرینی سال نو هنوز 4 روز دیگه مونده . هنوز 4 روز دیگه از سال 90 این رنج مداوم مونده . باورم نمیشه هر لحظه ی امسال ترسناک و پر از دلهره بود هیچ اتفاق خوبی نیافتاد . هیچی مریضی مامان که هنوز ادامه داره و دیروز باز تو مترو حالش بد شده بود مریضی بابا که باعث شده احساس به درد نخور بودن بکنم . مخصوصا وقتی کلی ازمایش و قرص رو گذاشت جلوم و پرسید که اینا یعنی چی و من فقط یه جمله فهمیدم بسته شدن کانال های عصبی سمت چپ دنیا دور سرم میچرخید میخوام به زمین و زمان بد و بیراه بگم . چرا تموم نمیشه امسال رو فراموش میکنم هرجور که هست همه چیزم به هم ریخته دیگه واقعا نمیتونم تحمل کنم بی صبرانه منتظر تموم شدن این چند روز و شنیدن صدای توپ تحویل سالم . خدایا رحم کن این چند روز اخر اتفاقی نیافته بزار تموم شه . پیرو یادداشت قبلی که گفتم کتاب و فیلم باعث میشه هر چیزی رو فراموش کنم بعد از اینکه خودم رو با فیلم و سریال خفه کردم نوبت رسید به کتاب . مدت ها بود که میخواستم بربادرفته رو بخونم اما 1182 صفحه کتاب و کلی کار مانع میشد اما بالاخره شروع کردم . هفته ی ژیش شروعش کردم و با توجه به اینکه چشمام ضعیف شده خیلی سعی کردم که در خوندن افراط نکنم اما خوب نشد و 2 روز پیش تمومش کردم . بیخود نیست که جزو ده رمان عاشقانه ی برتر دنیاست . انقدر قشنگ ماجرای یه عشق رو وسط جنگ داخلی امریکا تعریف میکنه که من به شخصه تونستم با تک تک ادماش همزاد پنداری کنم . حتی خانم السینگ و مری ودر !!! خوندنش هرچند باعث شد که چشمام دور رو کلا مات ببینه (چون مجبور بودم برای رهایی از غرغرهای مامی شب بخونمش ) اما خیلی کمکم کرد هم حالم بهتر شد و فکرم ازاد شد هم اینکه از اسکارلت یاد گرفتم که " الان بهش فکر نمیکنم اگر فکر کنم نمیتونم " امروز انقدر فیلم پشت سر هم نگاه کردم که چشمام همه چیزو 4 تا میبینه اما به زور هم که شده همه رو تا ته دیدم و با تمام وجودم لذت بردم . 2 تا کار تو دنیا هست که باعث میشه من همه چیزو فراموش کنم کتاب خوندن و فیلم دیدن امروز Hugo , Rio , Madagaskar و یه کارتون دیگه که اسمش یادم رفت رو دیدم . hugo عالی بود . فوق العاده بود . هر رمانی یه جمله ی طلایی داره که جان کلام اون رمانه به نظر من این موضوع راجع به فیلم ها هم صادقه . تو هیوگو این جان کلام انقدر خوب تو قالب صحنه ها و حرفا عنوان شد که که من واقعا شوک شدم . اولش فقط یه فیلم با سکانس های روشن و شیک بود بعد یهو همه چیز عوض شد هیوگو وقتی داره پشت ساعت برج به کل شهر نگاه میکنه میگه : Id imagine the whole world was one big machine . machines never come with any extra part , you know they always come with the exact amount they need . so I figured if the entire world was one big machine I couldent be an extra part . I had to be here for some reason . صبح بیدار شدم و طبق معمول اول گوشی رو نگاه کردم چون معمولا شبا خوابم میبره و چند تایی sms نخونده هست . تافی اسکار رو گرفت . و بعد نیش باز من بود و احساس لذتی که تا چند ساعت باهام بود . نیازی به توضیح حال خوشم نمیبینم چون تو هم حتما همین احساس رو داری . دارم میلم رو چک میکنم میرسم به یه میل با این موضوع ( فیلم جدید گلشیفته فراهانی ) وقتی گلی رو میبینم با لباس رقص عربی نیمه لخت دلم میخواد با سر برم تو مانیتور . اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باز هم نیازی به توضیح حال خرابم نمیبینم چون حتما تو هم مثل منی این روزا خیلی به تو فکر میکنم . خیلی زیاد . هر چیز کوچیکی باعث میشه تو و خاطراتمون رو مرور کنم . اشتباه از کی بود ؟؟ میشد که جور دیگه ای بشه ؟ ما فرصت اینکه همدیگرو بشناسیم نداشتیم . خوب که فکر میکنم میبینم میتونستیم دوستای خوبی برای هم باشیم . وجه مشترک زیاد داشتیم جاه طلب و اهل رقابت .وقتی به هم نزدیک میشدیم اتفاقات خوبی بینمون می افتاد اما همیشه یه چیزی بود که ما رو از جدا میکرد . احساس کوچیک بودن و کم بودن وقتی با هم بودیم . تو به یه دلیل و من به یه دلیل . غرور و ... نمیدونم .ادم های زیادی ما رو به هم ربط میدادن و شاید یکی از دلایل دور شدن ما از هم همین بود . این روزا زیاد بهت فکر میکنم چون هنوز دوستت دارم با همه ی اتفاقاتی که افتاد با اینکه اخلاقت افتضاح بود و خیلی از کارا و حرفات رو درک نمیکردم اما هنوز دوستت دارم هنوز تو درس خوندن و اعتماد به نفس برام الگویی هنوز یادداشتهایی رو که کنار جزوه هام و تو کتابام برام نوشتی رو نگه داشتم هنوز اون اردک رو دارم و هروقت جزوه ای دست خط تو باشه رو بگیرم دستم یادت می افتم و به خاطر یه چیزایی حسرت میخورم . چراشو نمیدونم و خوب برام مهم نبوده که بهش فکر کنم . این روزا زیاد بهت فکر میکنم و گاهی به خودم حق میدم که بدجنس باشم و دوستت نداشته باشم . هر چی که هست هرچی که بود این روزا خیلی بهت فکر میکنم خیلی زیاد . این روزا هرجا که بری با هر کسی که حرف بزنی هر جایی رو که نگاه کنی با این کلمه برخورد میکنی ایران . من مسلما تنها ادمی نیستم که وقتی به این کلمه برمیخوره دچار تناقض میشه . مخصوصا بین هم نسل های من . ایران رو دوست دارم به هزار و یک دلیل خانواده ام دوستام جاهایی که ازش خاطره دارم کافه ویونا پارک جمشیدیه ادم هایی که همه کارشون برام اشنا است مثل اینکه سر چهارراه بهت راه نمیدن اما هزار بار بوق و چراق میزنن تا بهت بفهمونن در ماشین بازه . وقتی ایرانی هستی چیزای زیادی برای افتخار کردن داری تاریخت هوش و خلاقیتی که بهش شهره ای . اما این یک روی سکه است روی دیگه ی این سکه همون چیزیه که باعث میشه یه روز به خودت بگی اگر من برم تو بری کی بمونه و اینجا رو درست کنه اما فرداش بگی به جهنم ادم خواب رو میشه بیدار کرد اما کسی که خودش رو به خواب زده نمیشه و بیخیال همه چیز بشی . روی دیگه این سکه بی مسئولیتیه ادم های پشت میز نشینه که یادشون میره یه وقتی هم خودشون این وره میزن . بی رحمیه بالادستیاس که یادشون میره خودشون یه روزی زیر دست بودن و شاید دوباره فردا زیر دست بشن . حقارت برج نشیناس که یادشون میره اگر کارگری نباشه اون میتونه انقدر راحت لم بده و خورده فرمایش بده . روی دیگه ی این سکه فراموشیه . ریز و درشت همه بی اخلاق و بی مسئولیت و دروغ گو و از زیر کار در رو و منفعت طلب و ... شدیم چون تحت فشاریم و خسته ایم غافل از اینکه مشکل از خودمون شروع میشه . ادمی که خودشو به خواب زده نمیشه بیدار کرد . اما شاید میشه . شاید اگر من و هم نسلام باشیم و درست زندگی کنیم بشه اما نه وقتی اجازه ی زندگی کردن نداری و به جای اینکه حواست به کارت باشه نگران گشت ارشاد و نون شبت باشی و حسرت یه تعطیلات واقعی رو بخوری نمیشه . بعضی وقتا نمیتونم رایا رو درک کنم که از چی ناراحته و چرا انقدر بیتابه دلتنگی هست اما هیچکس چون دلش تنگه جایی که می تونه راحت زندگی کنه بدون فکر کردن به همه ی اینا رو بیخیال نمیشه و نمیچسبه به خاطره و ادم هایی که بالاخره میبینتشون و زندگی میکنه خوب زندگی میکنه اما بعد که بیشتر فکر میکنم میبینم به قول هما شاید به خاطر اینه که چیزایی که برا ما غیر قابل تحمله برا رایا نیست و برا اون بودن کنار خانوادش و دوستاش و زندگی کردن تو جایی که براش اشناس کافیه .زندگی با این فکر راحت تره . تناقض این واقعا جان کلام این روزای منه . این روزایی که همه ی در و دیوار پر از شعار و دوز و کلکه تا جماعت رای بدن و افتخار افرین بشن . ایران ... سرمای خشک هوا دیوونم میکنه سرم درد میکنه و به زمین و زمان لعنت میفرستم که چرا تو این هوا که سگ رو بزنی بیرون نمیاد اومدم بیرون . خیر سرم قرار بود این هفته رو استراحت کنم اما عین سگ از صبح دارم اینور اونور میرم دلم میخواد سقف اتاق قدرتی رو سرش خراب کنم که از صبح من رو معطل یه امضای مسخره کرده حیف که کارم گیرشه وگرنه کاری می کردم که بفهمه موقع ساعت اداری باید تو اتاقش باشه نه ... از دست سیاوش انقدر ناراحتم که واقعا که حد و اندازه نداره اما بدبختی انقدر دلم براش تنگ شده که سر نیم ساعت همه چیز از یاد جفتمون میره و باز من حرف اصلیمو نزدم سرمای هوا رو اعصابمه دلم یه جای گرم و ساکت میخواد کاش هوا خوب بود اگر هوا کمی بهتر بود فقط یه کم شاید تحمل همه اینا برام راحت تر بود و شاید اگر فکر ازار دهنده ی کنکور نبود دیگه هیچ کدوم از اینا مهم نبود حتی این مرتیکه ی ابلهی که عین دختر ندیده ها زل زده بهم .

ادامه مطلب
ادامه مطلب



ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب


ادامه مطلب
| Design By : Pichak |

