پری خانه
هفته ی پیش یه اتفاق بد و خوب برام افتاد . دقیقا منظورم همینه یه اتفاق بد که در عین حال خیلی هم خوب بود . به یکم مقدمه احتیاج داره که عرض می کنم خدمتتون . جونم برات بگه که در عرض یک ماه گذشته خیلی روز های بدی رو داشتم . که قبلا راجع بهشون گفتم راجع به اتفاقاتی که افتاد و خوب... اتفاقات خوبی نبود و داشت منجر به اتفاقات بدتری می شد اینکه من دوستام رو از دست بدم و تنها بشم اما رفتار عاقلانه ی دوستام باعث شد که از این شرایط بد و بحرانی بیرون بیایم و همه چیز به حالت اول برگرده این جنبه ی بد ماجرا بود که به خیر گذشت و حالا جنبه ی خیلی خوب ماجرا که من هم ازش خبر نداشتم تا اون روز . واقعا اتفاق بدی بود . من مطمئن بودم که هیچ کدوم از حرفایی که از اون دو نفر می شنیدم مال خودشون نیست . یعنی با شناختی که من ازشون داشتم اهل دو بهم زنی ، حسادت ، غرض ورزی و چه می دونم این جور خاله زنک بازی ها نبودن . حرفا دوستانه بیان می شدن اما ... تمام این اتفاقاتی که تو این چند وقت افتاده بود (مهمونی و... ) چه اونهایی که می دونستم و چه اونهایی که خیلی اتفایق فهمیدم و در جریان هستین رو یک جا به خوردم دادن . شاید که نه حتما اگر قبل از شنیدن از دهن اونها خودم نفهمیده بودم انقدر ناراحت می شدم که کار به دعوای وحشتناک و تموم شدن تمام دوستیهام میرسید ... اما خوب درست همین جا بود که نفس راحتی کشیدم و جنبه ی خوب اتفاقات قبلی رو فهمیدم و جای عصبانیت و ناراحتی لبخند زدم و خیلی خونسرد جواب دادم . دلایلی که برای خودم کاملا منطقی و درست بود رو سعی کردم بهشون بگم و حالیشون کنم که کاری که دارن می کنن اشتباهه . واقعا برام ناراحت کننده بود که بشنوم به کسی که مدت ها باهاش دوست صمیمی بودن بگن گونی سیب زمینی و از همه بدتر جانب داریشون از کسی بود که همه ی ما با این که خیلی از رفتار و برخورداش ناراحت بودیم و هیچ وقت فایده ای برای ما نداشت که هیچ ازمون سو استفاده هم می کرد تحملش کردیم و کارای خودش و نه هیچ کس دیگه باعث شد ما رو از دست بده . اونموقع این طرفداری به نظرم عجیب اومد چون فکر می کردم که از سر دوستی و محبته اما خوب طبق روال این چند وقت این هم خیلی طول نکشید که فهمیدم اصل جریان از چه قراره . خلاصه ی صحبت هایی که شنیدم رو گفتم چون از یه چیز ناراحت شدم راست و دروغ بودن یکی از حرفایی که شنیدم برام مهم بود چون هیچ دلیل منطقی برای اون یه کار به خصوص نمی دیدم که خوب گره تمام اتقاقات باز شد . اون کار بخصوص که گفتم که دروغ بود و بسیار خوشحال شدم و دلیل اون طرفداری رو هم فهمیدم چون منبع اصلی اطلاعات همون آدم بود و وقتی بیشتر متعجب شدم که هرچند من با واسطه این حرف ها رو شنیدم کس دیگه ای همه ی این حرف ها رو از اصل قضیه شنیده بود و شبیه بودن حرفها به هم همه ی ما رو به این نتیجه رسوند که دیگه واقعا وقتشه که یه نفر جواب تمام موش دووندن هاش رو ببینه و بفهمه دوستی لباس نیست که وقتی دلت رو زد درش بیاری و تازه تیکه تیکش هم بکنی . اتفاقات اخیر خیلی بد بودن و اگر با هم حرف نمی زدیم برای همیشه از ه جدا می شدم اما حالا باعث محکم شدن دوستی بین ما شده . جالبه مهم ترین دلیلی که برای من و اون یکی شنونده !!! عنوان شد این بود که بهتر اطرافیانمون رو بشناسیم این که بدونیم یکی یه جور بدیه و یکی دیگه آدم خودرای و دورو و سو استفاده چی ایه ( هی وای من ... ) هر دومون هم وقتی شنونده بودیم آدم با شعوره ی ماجرا بودیم و در غیر این صورت همون چیزایی که گفتم . ما آدمای اطرافمون رو شناختیم و این شناخت ما رو به بعضی نزدیکتر کرد و از بعضی دیگه کاملا جدا شدیم . دلم نمی خواد دیگه هیچوقت یه همچین چیزی رو تجربه کنم . جان کلام اینکه همیشه درد هات رو با کسی در میون بزار اینجوری مشکلات نصف میشن یا حتی گاهی از بین میرن . خیلی وقته که می خوام در جواب پست قبلیم یه مطلب بزارم راجع به اینکه اشتباه کردم و زود قضاوت کردم و شاید تا حدی رفتارم درست نبود . می خواستم راجع به حرفایی که با رایا زدم بنویسم منظورم این نیست که الان نمی خوام این کار رو بکنم چرا اما یه جور دیگه : همیشه یه اتفاق عجیبی بین من و رایا میافته اینکه رایا خیلی راحت متوجه می شه که ته ذهن من چی می گذره یعنی دقیقا چیزی که هیچوقت به زبون نمیارم . این بار جریان سر صمیمیت من با بقیه و اونها با منه . من همیشه خودم رو حتی وقتی تو جمع دوستامم تنها میبینم . اینکه هیچ احساس و رابطه ی عمیقی بین ما نیست رو همیشه احساس می کنم . رایا اون روز سعی کرد به من بقبولونه که اینطور نیست و همونطور که اونها برای من عزیز و محترم هستن من هم برای اونها . اما خوب... نیست ... این یه واقعیته که همه ازش خبر دارن و فقط سعی میکنن به روی من نیارن و تا اونجایی که می تونن دوستانه رفتار کنن نمی گم که نبوده چرا بوده اما فقط دوستانه . رایا اصرار داشت که به من بگه صمیمیت از نظر آدمای مختلف فرق داره و هر کس به شیوه ی خودش صمیمیه . حرف درستیه و من سعی کردم با هرکس به شیوه ی خودش صمیمی باشم اما انگار خیلی هم موفق نبودم چون هیچ تلاشی راجع به این موضوع از بقیه ندیدم یعنی راهمو اشتباه رفتم یا اینکه بقیه دلیلی نمی بینن برای این صمیمیت . وقتی من هیچ جایی تو جمع های دوستانتون ندارم وقتی هیچ وقت مشکلاتتون رو با من در میون نمی ذارین مگر وقتی که کس دیگه ای برای حرف زدن نباشه وقتی با نبودنم فراموش می شم انگار که نبودم و بودنم هیچ فرقی براتون نداره وقتی شادیاتون بدون منه یعنی ما به هم نیازی نداریم ... یعنی من به شما نیاز دارم و شما ندارین ... بیشتر آدمای تو دانشکده رو میشناسم و تقریبا از هر اتفاقی تو دانشگاه می افته خبر دارم نه برای اینکه از فضولی خوشم میاد فقط برای اینه که همیشه دنبال یه دوست می گردم کسی که اون هم به من نیاز داشته باشه اگه همیشه می دونم چه اتفاقی داره می افته برای این نیست که سرم تو کار بقیس برای اینه که نمی خوام هیچ وقت حرف نامربوطی راجع به دوستام بشنوم . اما احساس کردم که بالاخره دوستام و پیدا کردم برا همین به قول شما از ک.گ.ب. انصراف دارم اما یهو چی میشه می فهمم که کنار گذاشته شدم به خاطراینکه دوستایی که 4 سال با هم بودیم از شوخی ها و کل کل های سیاوش ناراحت شدن . با حرفای اون روز رایا فهمیدم که به اونها ربطی نداشته و جریان مربوط به مهرداد و سپهر بوده و خوب چون هم من اونها رو تازه میشناسم هم سیاوش ناراحتیم تموم شد و سعی کردم سیاوش رو هم از ناراحتی در بیارم اما انگار تمومی نداره و درست وقتی بهترین اتفاق زندگیم افتاده که می خوام اونو با دوستام شریک شم میفهمم که این بار نه تنها کنار گذاشته شدم بلکه دروغ شنیدم اون هم انقدر بزرگ که له شدم . خیلی اتفاقی عکس های همون روز کذایی رو دیدم و خوب انگار درست همون اتفاقی افتاده که رایا از من می خواست انجامش بدم. رایا ازم خواست برای اینکه دوستیه !!!؟؟؟ بین اونها و سیاوش به هم نخوره اتفاق افتاده رو بندازم گردن یکی از دخترا و تموم و حالا می فهمم که خودش همین کار رو کرده همه چیز رو انداخته گردن سپهر و مهرداد و تمو م . انقدر سرخورده و دلزده شدم که حال هیچ حرفی رو راجع به این موضوع ندارم می خوام فراموش کنم همه چی رو چون درسته که اونها نیازی به دوستیه من ندارن اما من دارم همیشه دلم می خواسته دوستای صمیمیه زیادی داشته باشم اما خوب وقتی نمیشه نمیشه دیگه حالا فقط دوستیم ... همون چیزی که بوده و من باور نمی کردم ... حالا باورش کردم با همه ی وجوم . جان کلام اینه که ... کاش زودتر می فهمیدم خیلی احساس بدی دارم هرچی سعی می کنم بهش فکر نکنم نمی شه . احساس حماقت می کنم . در تمم این مدت همه می دونستن و هیچ حرفی نزدن که به خیال خودشون منو ناراحت نکنن در حالیکه باعث شدن مثل یه احمق به نظر بیام . دیگه هیچ احساس خوبی نسبت بهشون ندارم باور کن همه ی سعی خودمو کردم اما هر فکر خوبی که می خوام بکنم تمام اتفاقی که افتاده جلوی چشمم میاد و بعد ... هیچی ... واقعا هیچی بین ما نبوده جز منفعت طلبی . چه روش زشتی برای سو استفاده کردن انتخاب کرد . من هما رو دوست داشتم و به چشم خواهرم بهش نگاه می کردم و نه تنها هما بلکه در مورد هیچ کدوم از دوستام اینطوری نبوده که بخوام ازشون برای رسیدن به چیزی استفاده کنم . اما حالا چی ؟ ازش انتظار یه همچین کاری رو نداشتم انقدر ناراحتم که هیچ دلیلی برای ادامه دادن دوستیم باهاش نمی بینم . شاید به نظر تو احمقانه باشه که چون به یه تولد ساده دعوت نشدم انقدر ناراحتم اما اگر کمی بهتر به قضیه نگاه کنی می بینی کسایی نبودن که هما هیچ تعلق خاطری نسبت بهشون نداره و انقدر باهاشون صمیمی نبوده که اونجا باشن . من فکر نمی کردم که جزو ای گروه باشم اما انگار هستم و خوب یه رابطه یه طرفه منطقیه که تبدیل بشه به یه رابطه ی منفعت طلبانه . حالم خیلی بده و باورم نمیشه . شاید فکر کنی بهتر بود که چیزی نمی فهمیدم اما برعکس من فکر می کنم که شاید اگر زودتر می فهمیدم این احساس حماقت رو نداشتم و راحت تر بودم . اما چه می شه کرد ....

| Design By : Pichak |

