پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

گاهی می خوام حرف بزنم اما نمی خوام شنیده بشم

۱۳٩٠/۱٢/۳

کلافه

کلمات کلیدی :درد و دل

 سرمای خشک هوا دیوونم میکنه سرم درد میکنه و به زمین و زمان لعنت میفرستم که چرا تو این هوا که سگ رو بزنی بیرون نمیاد اومدم بیرون .

خیر سرم قرار بود این هفته رو استراحت کنم اما عین سگ از صبح دارم اینور اونور میرم دلم میخواد سقف اتاق قدرتی رو سرش خراب کنم که از صبح من رو معطل یه امضای مسخره کرده حیف که کارم گیرشه وگرنه کاری می کردم که بفهمه موقع ساعت اداری باید تو اتاقش باشه نه ... 

از دست سیاوش انقدر ناراحتم که واقعا که حد و اندازه نداره اما بدبختی انقدر دلم براش تنگ شده که سر نیم ساعت همه چیز از یاد جفتمون میره و باز من حرف اصلیمو نزدم

سرمای هوا رو اعصابمه دلم یه جای گرم و ساکت میخواد کاش هوا خوب بود اگر هوا کمی بهتر بود فقط یه کم شاید تحمل همه اینا برام راحت تر بود و شاید اگر فکر ازار دهنده ی کنکور نبود دیگه هیچ کدوم از اینا مهم نبود حتی این مرتیکه ی ابلهی که عین دختر ندیده ها زل زده بهم . منتظرمنتظر

 



۱۳٩٠/۱۱/۳٠

کنکور

کلمات کلیدی :درد و دل

بهتره بگم بهانه .

داشتم با ثنا حرف میزدم جفتمون کلی استرس داشتیم اما جالب قضیه این بود که استرس هیچ کدوممون از قبول نشدن نبود . هر دو از تکرار و برگشتن به عقب می ترسیم . ثنا می گفت از دوستا و ادمای دور و برم خسته شده بودم و کنکور و درس خوندن یه بهانه بود برای جدا شدن و دل کندن . حالا فکر اینکه قبول نشم و مجبور باشم دوباره با همون ادم ها سر و کله بزنم دیوونم می کنه .

نمی خوام بگم برای من دقیقا همینطور بوده اما خوب بی شباهت نیست . سال سختی بود برای من تغییر کردن همه ی باورهایی که داشتم و تغییر دادن خودم و پذیرفتن شرایط و تصمیم گرفتن همه ی اینها خستم کرد نیاز به یه دنیای جدید داشتم که خودمو توش پیدا کنم و اونی باشم که هستم و دوست دارم باشم . برا همین باید دور میشدیم از هم تا اگر بین ما واقعا چیزی بود دوباره به هم نزدیک می شدیم خوب در مورد بعضی ها اینطوری شد و نزدیک شدیم و در مورد بعضی ها نشد ادم ها رو بهتر شناختم و چیزهایی رو فهمیدم که وقتی خیلی به هم نزدیکیم نمی فهمیم.

یاد گرفتم که من برای بعضی ادم ها از دل برود هر انکه از دیده برفتم و بعضی ها برای من اینطورین چون هر چیزی که بینمون بوده تظاهر و اجبار بوده گاهی و گاهی مصلحت و فهمیدم که ندیدن و نبودن هرگز بهانه از یاد بردن برای دوستی هایی که عمیق اند نیست و من برای بعضی ها و همه برای من اینطورین .

من هرسال تاریخ تولد ها و  شماره ها و روز هایی که به ادم های زندگیم مربوط میشن رو به تقویم جدید منتقل می کنم حتی اگر قهر باشیم دشمن باشیم و یا از یادشون رفته باشم یاد گرفتم که نباید توقع همچین برخوردی رو از همه داشته باشم بعضی ها براشون هر روز ادم های جدیدی میاره و برای بعضی ها ی دیگه ادم های قدیمی عزیزتر میشن .

همیشه یه بهانه هست



۱۳٩٠/۱۱/۱٩

شب

کلمات کلیدی :از ته دل

امشب از اون شبای ایده ال و مورد علاقه ی من بود . دقیق تر که بخوام بگم میشه جمعه 7 بهمن ساعت 9 شب که داشتم از کتابخونه بر میگشتم یکی از معدود شبهایی بود که واقعا حال خوشی داشتم . 

دو تا کوچه باید پیاده برم تا خونه که خوب دو طرف خونه است و البته پر درخت طوریکه معمولا نور چراغا به زمین نمیرسه و تاریکه . به این وضعیت اضافه کنید رفت و امد ماشین و کلی ادم که دارن برمیگردن خونه و این موقع سال برف اب شده که حالا گل و شله و همه جا رو به گند کشیده .

اما این شبی که دارم راجع بهش حرف میزنم هیچ خبری از هیچ کدوم از اینا نبود . با اینکه چند روز برف اومده اما همه ی کوچه ها تمیزن انقدر تمیز که نور چراغا رو منعکس می کنن و انگار که اب پاشیش کرده باشن یه نم باحالی داااااااااااشت .

نور چراغا ؟؟ حتی درختا کنار کشیدن تا نور به زمین برسه کوچه روشنه !!!

پرنده پر نمیزد هیچ خبری از ادم ها و ماشین های پر سر و صدا نیست تنها صدایی که میاد صدای راه رفتن خوش خوشان خودم بود که دلم می خواست تا ابد همینطور باشه وسط کوچه اول زمزمه یه اهنگ فولک ملایم که از یکی از پنجره ها شنیده می شد . و بعد دوباره سکوت .

ته کوچه اول بوی غذای مورد علاقم از یکی از خونه ها می اومد نمی دونم برا تو چطوریه اما برا من بود گرم غذا تو هوای یخ کرده احساس خوشایندیه .

عالی بود به عمرم انقدر احساس خوب رو یه جا تجربه نکرده بودم . نیشخندقلب



۱۳٩٠/۱۱/٥

من و روانشناس احمقم 6+شازده کوچولو

کلمات کلیدی :

صبح که از خواب بیدار شدم به اولین چیزی که فکر کردم این بود که راجع به مسافرتم باید براش تعریف کنم و بعد یاد این حرف روباه تو شازده کوچولو افتادم که اهلی کردن یعنی ...

خوب چه خبر دختر جون ؟

- رفتم مسافرت به شهری که ازش متنفرم اما با تمام وجود سعی کردم که خیلی غر نزنم و تا اونجایی که می شد خوش گذروندم ...

چند تا قرار مهم گذاشتم و برگشتم .

حالم خیلی بهتر ه و احساس شادی می کنم . بعد از مدت ها یه نقشه کشیدم که تا یه جاهایی عملی شد و از نتایج مرحله اولش راضی بودم دارم به ثنا حسادت میکنم که این برای خودم یعنی همه چیز رو به راهه ...

با رایا حرف زدم انقدر خوب بود باورت میشه دکتر انگار کنارم بود نه اون سر دنیا گفت نفر اولیم که بهش زنگیدم برا همین مجبور شدم به حسنا یاد اوری کنم که خوب مثل همیشه یادش رفته بود جان خودم این دختره زندس خیلیه ها...

اونم به هما یاداوری میکنه حتما با سیاوش نصفه نیمه قهرم ...

و اه باز یکی از اقوام فوت کرده و مامی رفت برای ختم

درس رو جدی شروع کردم ...و حسابی با بچه های کتابخونه گرم گرفتم ...

و دارم سعی میکنم نظرم رو راجع به پریسا عوض کنم هرچند خیلی سخته. همین .

(البته اینا همش سرفصل بودا من انقدرا هم مختصر صحبت نمیکنم :)) )

(یکی از اون خنده های دندون نماش تحویلم داد و گفت )

چرا با سیاوش موندی ؟ چی داره که بقیه ندارن ؟

(خرفت پرش افکار داره الان کدوم حرف من ربط به این سوال داشت ؟؟ )

خوب خودمم زیاد به این موضوع فکر کردم اما واقعا نمی دونم چرا !! 

بهش فکر کن چون میخوام راجع بهش برام بگی و البته راجع به اینکه چرا من به نظر تو احمق و پیرم !!

حالا تصور کن قیافه منو . شوک شده بودم وفقط نگاهش کردم و اونم فقط بهم لبخند زدی هرچی پرسیدم فقط خندید و مثل همیشه بیرون کرد متفکر



۱۳٩٠/۱٠/٢٢

من و روانشناس احمقم 5

کلمات کلیدی :

وقتی خودش زنگ زد نتونستم نه بیارم هر چی باشه تو بدترین شرایط تنها کسی بود که واقعا کمکم کرد و همیشه براش مهم بودم . هر چند خودم هم دلم برای قیافه ی مسخره اش و اون اداهای روشنفکریش تنگ شده بود . از اون ادم هاییکه فقط نگاه کردن بهش سرگرمم میکنه و واقعا حالم عوض میشه .

خوب پس قهر هم میکنی با من .

پ نه پ شما هر چی دوست داری بگی و منم هیچی نگم  .

می تونی بپرسی

چی رو ؟؟؟

اون سوالی رو که از روز اول می خوای بپرسی و روت نمیشه

(نمی دونم از کجا فهمیده جونوریه تو این چیزا اما راست میگه روی انگشت حلقه اش جای یه حلقه هست که معلومه خیلی وقت بوده که تو دستش بوده و به زور درش اورده و اینجوری جاش مونده از همون بار اولی که دیدمش دلم می خواس بدونم چرا درش اورده )

چرا حلقه اش رو در اوردی ؟

رفت . خیلی طول کشید تا تصمیم گرفتم و درش اوردم اما بالاخره درش اوردم فراموشش نکردم اما دیگه چیزی عذابم نمیده تنگیه حلقه داشت هر دو مونو خفه می کرد .

اها پس جواب دادن به سوالم یه بهانه بود

تو خیلی باهوشی . ( یه خنده ی دندونیه دیگه )

شیرین جان یادگاری خاطره قانون تصمیم هدف همشون خوبن خیلی خوب اینان که جهان اطرافت رو اشنا و دوست داشتنی و روشن می کنن اما وقتی حلقه شد و تنگ شد باید درش بیاری .

( همیشه یه گردنبند دور گردنشه که فقط زنجیرش معلومه گردنبند رو در اورد حلقه اش بود )

درش بیاری اما دور نندازیش .

زندگی کن دختر جان . زندگی . از همونجا که مردی شروع کن اونطور که دوست داری .

شروع کردم .

 



۱۳٩٠/۱٠/۱٩

من و روانشناس احمقم 4

کلمات کلیدی :

امروز زود رسیدی

ای بابا ادمیزاده دیگه همیشه شاکی بودی از دیر رسیدنم امروز می گی چرا زود اومدم !!!

خندید (عجب دندونایی داره خدا وکیلی با این سنش عین مرواریده فکر کنم خودش بدونه بدتر از من همیشه با نیش باز میخنده )

کارایی که ازت خواسته بودم رو کردم ؟

کدومشون ؟

قرار بود سعی کنی دوست جدید پیدا کنی !!

(چی میگی تو آخه ... چی میخوای تو از جون من ؟؟ الان تو این گیر و گرفتاری دوست !!! )

آره ... نمیدونم ... شاید !

داری پیشرفت می کنی . (یه نگاهی به برگه هاش کرد هر کاری که از من می خواد رو اون تو می نویسه ) میل به اون دوستت چی زدی ؟

بله زدم .

امممم خوب فعلا همین ها رو تعریف  کن تا بقیش .

میخوای دقیقا بگی چی می خوای بشنوی که من همونو بگم و گرنه که من یه دو ساعتی حرف باید بزنم (باز یه خنده ی دندونیه دیگه تحویلم داد و گفت )

من برای شنیدن اینجام

اسماشون ثنا و آزیتا و زهراس . تو کتابخونه باهاشون اشنا شدم . ثنا همسن خودمه و مهندسی کامپیوتر می خونه . یه چیز جالب دکتر دقت کردی تقریبا همه ی دوستام یه سری از کامپیوتر در میارن و از خودم بزرگ ترن . با مزه اس نه !!!

اره جالبه . خوب ازیتا و زهرا چی ؟

64 و 65 ازیتا نقاشی و زهرا فکر کنم ... نمیدونم نپرسیدم . 

چرا ؟ قبلا دوست داشتی همه چیز رو راجع به ادم های جدید زندگیت بدونی ؟

الان دیگه خیلی کارا رو دوست ندارم . خوب نپر وسط حرفم دکتر یادم میره ... ازیتا خدای استرسه با نمکه ثنا خیلی گرم و صمیمیه و اصلا اون باعث شد که من به جمعشون اضافه شم .

اما قرار بود اینبار تو پیش قدم بشی

اااااااااااا باز که پریدی وسط حرفم ... خوب نمیشد اخه من تو جاهای جدید سختمه مخصوصا اینجاها که همه همدیگرو میشناسن . ثنا یه کاراییش شبیه قبلا منه . همه رو کامل میشناسه حتی پسرا . کلا که فعلا خوبه داره یخم اب میشه و بیشتر با هم هستیم راستی یه شب هم با ثنا رفتیم بستنی خوردیم بیرون من اصلا بستنی دوست ندارم اما خوب نگفتم بهش گفتم شاید ناراحت شه و فکر کنه نمی خوام باهاش برم . ...

(حدود یه ساعت حرف زدم وریز و درشت اتفاقات و ادم ها رو براش تعریف کردم و اون هر لحظه اخماش بیشتر می رفت تو هم و ناراحت تر می شد )

تو حرف گوش نکن ترین مریضی هستی که تا حالا داشتم . یعنی دقیقا هر کاری که ازت خواستم جای اینکه انجامش بدی گند زدی توش .

منو میگی ؟؟؟ ( هاج و واج موندم احمق خوب گفتی دوست پیدا کن دیگه چته حالااااااا )

اره که تو رو می گم ... تاکید کردم سلیقت رو تودوستات عوض کنی و تو دوستی بیشتر از دوستی مایه نزاری . این ازیتا که می گی چه فرقی با بقیه داره یا ثنا یا زهرا ؟؟؟ هیچی ! ازیتا همون حسناس زهرا همون غزاله و ثنا همون شیرین . مثل همیشه هر کاریکه خواستن انجام دادی و نه نیاوردی مثل همیشه صبر کردی تا پیدات کنن مثل همیشه ساکت موندی و گوش کردی . یعنی دیوانه می کنی ادمو کار به ای راحتی ازت خواستم . چرا با پریسا همچین رفتاری کردی مگه قرار نبود همه خوب و به درد بخور باشن مگه خلافش ثابت شه ؟؟

آخه ... ( نزاشت حرف بزنم کلی داد زد و بعد هم از اتاق انداخت منو بیرون ابله نا مردم اگر جلسه بعد رو برم ) 



۱۳٩٠/۱٠/۱٠

زمین و اسمون

کلمات کلیدی :درد و دل

مشاهده یادداشت خصوصی



۱۳٩٠/۱٠/٧

من و روانشناس احمقم 3

کلمات کلیدی :درد و دل

رفتم تو و نشستم . مثل همیشه از بالای عینک نگاهم کرد و پرسید : چه خبر دختر جان ؟

...

و من فقط گریه کردم . تمام ترس و اضطراب این یک هفته رو تمام تنهاییمو گریه کردم .